| استاد بازار صابر |
| 06 آذر 1387,ساعت 12:06:00 | |
|
دکترسینا دلیری
استاد صابریکی ازمعدود شاعرانی است که مانند همتایان دیگرخویش استاد مومن قناعت، زنده یاد لایق شیرعلی وخانم گل رخساردرمیان ملت تاجیکستان ازمحبوبیت واحترام سراسری برخورداربوده ودرجملۀ شعرایی هستند که بقول معروف مردم تاجیک شاعرخلقی پنداشته میشوند. البته باید تذکرنمود که خلقی بودن درکشورتاجیکستان نه بمفهومی است که درسرزمین ما به آن مینگرند. خلقی بودن درسرزمین تاجیکستان معادل همان ملی بودن است. یعنی کسی که ازاحترام سراسری مردم تاجیکستان برخوردارباشد واین لقبی است که جامعۀ فرهنگی ومردم عادی تاجیکستان به چهره های محبوب خویش می بخشند. یقیناً براساس شناخت وآگاهی درستی که ازسرزمین تاجیکستان وازاین چهارچهرۀ درخشان دارم وبا هرکدام اینها رابطۀ دوستانه نیزداشتم ودارم، آنچه که می گویم نه تنها خوش بینانه نخواهد بود، که واقعیتی است ملموس برای هرکس دیگری که درآن سرزمین زندگی نموده است وبا جامعۀ علمی وفرهنگی تاجیکستان شناخت دقیق دارد. این چهارنماد پایداری حوضۀ فرهنگ وزبان دردشوارترین روزهای حاکمیت شوروی، دل اززبان وفرهنگ نامیرای خود برنکنده با قبول هرگونه فشارواختناق درجهت بیداری وخودشناسی ملی با اشعارپرمغزونغزخویش درسنگرمقاومت فرهنگ خودی دلاورانه ایستادگی نموده، هویت ملی وبازشناسی تاریخی مردم خویش را آئینه داری نموده اند. وبی جهت نیست که مردم قدرشناس تاجیکستان ایشان را شاعران ملی ومردمی خویش دانسته وبرای هرکدام اینها مقام ومنزلت بالایی قایل هستند. لقب دادن مردم تاجیک به خانم گلرخسارشاعرتوانا وبلند مرتبت بحیث "مادرملت" ورودکی ثانی پنداشتن لایق شیرعلی عالی ترین مظهرهمین قدرشناسی ملی است. این فرهیخته گان دانش وفرهنگ درزمان جنگ داخلی تاجیکستان ویا بقول مردم آن دیارجنگ شهروندی، با دشواریهای زیادی مواجه گردیده ودرمواردی میتوان گفت که تصا دفاً ازمرگ حتمی رهایی یافتند. لایق تن به مقدرات داده ودرشهردوشنبه باقی ماند واین سه فرهیختۀ دیگرناگزیربه ترک میهن خویش گردیده تن به دیارغربت دادند. اما به محض اعلام آشتی ملی وآغازمذاکرات طرفین درگیر، دل ازسرزمینهای بهشتی وامن دیگران برکنده، رهسپار کشورمادری خویش گردیدند تا درجهت استحکام امنیت وصلح پایداروعادلانه بتوانند نقش خویش را بگونه ای ایفا نمایند. استاد بازارصابرنیزمانند استاد مومن قناعت وخانم گلرخسارهرچند با تفاوتهای زمانی ولی سرانجام جامعۀ رویاهای ایالات متحدۀ امریکا را ترک گفته وبه سرزمین خویش پیوست تا با قلم وسخن خویش بیشترازپیش درخدمت مردم خود باشد. گفتنی است که درسرزمین ما فرهیخته گان ونویسند گان تا زنده اند مردود وخارچشم ارباب زروزوراند. اما بعد ازترک این جهان وپیوستن به سرای ابدی است که مورد شناسایی وحرمتگذاری قرارمیگیرند. اما تا جایی که من طی دوران اقامتم درآن دیاررودکی تجربه نموده ام فرهیخته گان ازهرصنف ورسته ای درحیات خویش مورد قدرشناسی قرارگرفته وجایگاه اجتماعی خویش را درحیات شان دریافته ومورد احترام زورمندان ومستمندان نیزبوده اند. من بدینوسیله برای استاد سخن وشاعرارزشمند سرزمین اهورایی رودکی ورودکیان استاد بازار صابرآرزوی سلامتی و عمردرازوپربارتری را می نمایم. تذکر: متن نقدگونه ای که پیرامون استاد صابردرذیل بخوانش میگیرید، ازسایت بی. بی. سی بخش تاجیکستان اقتباس و به تارگاه های " تاجیک میدیا" و" تاجیکم" فرستاده شده است.
نویسنده: رستم وهاب شاعرومحقق تاجیک برگردان ازخط کریلی به فارسی سینا دلیری
اوایل سال 2004 بازارصابردراتحادیۀ نویسندگان در همایشی اشعارسرشارازمحبت به سرزمینش راقرائت کرد، ولی نگفت برای دایم به تاجیکستان آمده است. شعر، خود شناسی وازخود رمیدنها " شعرروان"- ازاین عبارت مراد ما تجنیس پرمعنی است، که درضمیرآن بصورت خود آمد، که بازبه همان توصیف " روان" خلاصه میشود، نهفته است: 1- شعرموزون، بی سکته، خوش آهنگ وآسان خوان. 2- شعرروان، یعنی شعرجان. شعری که ازژرفای جان پرکشیده است. آبداران برای ترغیب کالای خود، روی شیشۀ آب می نویسند: «آب ارتیزانی». این آبیست، که ازژرفای هرچه بیشتررگهای زمین کشیده شده است وبه تعبیرمردم صوفی چراغ است. هیچ غباری ندارد، زیرا ازصد پردۀ زمین پالیده است. شعرروان مثل همین آب است، که ازژرفترین نقطۀ روح وروان شاعربیرون میجوشد ومثل گوهرروشنایی درآن موج میزند، موزون، بی سکته، بی غباروبی شکست. مثل بیشتراشعاراستاد بازارصابروازجمله این قطعه، که نکتۀ فوق را به زیبایی تجسم میکند: بشکفته لاله های لبت را به احتیاط من ازمیان خوشۀ مو میکنم جدا. درتحت سنگ سینۀ من موج میزند چون آبهای زیرزمین اضطرابها. وادامۀ شعرنیزچنین است. موسیقی است وتصویرهای ناب وتازه درآن موج میزند. ازافلاطون یونانی تا امروزسخنوران توانای همه مرزوبوم براولویت « آهنگ صاف آسمانی» (تعبیر استاد مومن قناعت) درتولید شعرتأ کید داشته اند. نصرالدین توسی برعکس عروضیان کسبی وزن شعررا عنصرذاتی و درونی(نه برونی) شعرمیداند وبرعکس آن فلسفیان که تخیل را ازوزن جدا ودرشعرمقدم بروزن میدانند، وزن را عنصرخیال آفرین میداند. وزن، آهنگ ودرمجموع موسیقی شعر(یعنی زبان) مهمترین عنصرذاتی آن است، که معنای ظاهری کلمه ها را با شربت خود سیراب میسازد واراینجاست، که گویا طرح لحنی وآهنگ شعرازقبل تعین شده است. بنا براین شاعران ازتجربۀ خود یاد میدهند ودرمقایسۀ متن شناسی متون گوناگون یک شعرهم عیان میگردد، که دربسیاری ازموردها اگرشاعربرای رفع سکتگی وزن یک کلمه را به کلمۀ دیگرعوض کرده است، هم زمان شعرازنظرمعنی هم تکمیل شده است. یعنی، ازابتدا درطرح وزن وآهنگ شعرآن جای جای همان کلمه بوده وبرای مؤقت کلمۀ دیگری جایگزین آن شده است. چنین نمونه ها دروریانتهای گوناگون اشعاراستاد بازارصابرزیاد به نظرمیرسد واگرچه درنظراول خواننده گمان میکند، که شاعراشعارروان خودرا بدا هتاً سروده، ولی اصل این اشعا رپیوسته درسر دستگاه شاعری او بوده وهربار آنرا پیراسته به همان اصل اولی یا « طرح الهامی» نزدیکتربوده است. این اصل طبیعت زبان مادری شاعراست، که هرقدرشاعربیشترتجربه اندوخته به سوی این طبیعت بیشترمیل کرده است. موسیقی ولحنی، که خمیرالهام شاعراست ازسرشت همین زبان شاعراست. شعربازارصابرنازش نوازش زبان زندۀ مادری است ودرآن کلمه هایی، که درنظرظاهر، درشت وعامیانه اند، به پاره های یک آهنگ مصورتبدیل میشود: باد فیض آباد چون درپُشته گردان میشود، خانه های چشم هایم چپه گردان میشود. بین کورک مانده میبارد اگرکوه مزار، خانه های چشم هایم میچکد بی اختیار. این زمان گویا که من درگردن فیضاوه ام، درتهِ پاریسَۀِ یک بام بی انداوه ام... شعرهای تازۀ شاعر، که درغربت ایجاد شده، شاهد این حقیقت است، که شاعرهرچه بیشتروبیشتربه قلب وطن خود، یعنی زبان مادری خود نزدیکترمیرود وبازبان مادری چون با یک انسان مونس، عزیز وغمخوارگفتگو میکند، درد دل میگوید، مینازد، آنرا نوازش میکند، احوال نزدیکان وعزیزان خودرا ازاو جویا میشود. آری صادق ترین همراه بازارازابتدا زبان مادری بوده است. آیا میتوان نمونۀ برجسته ترچه ازنظرهنری وچه ازنظرصمیمیت برای تجسم « وحدت وجود شاعر» با فرهنگ ملی وزبان مادری دربرابراین پارۀ شعرپیدا کرد؟: مدتی شد مادرم درخانه نیست، مادرمن درزبان مادریست. پشتوارمن چو گورسبزاو هردو جلد سبز« فرهنگ دریست». ما حتی پس ازخواندن این شعربه رمزرنگ سبزجلد « فرهنگ زبان تاجیکی» توجه میکنیم. آری، استاد بازارصابربا صمیمیت وصف نشدنی ای، که دارد، نه تنها شخص خود بلکه عزیزان ونزدیکان خود، برادران خود را نام به نام، دیهۀ خود را، گل وگیاه وتمام طبیعت زندۀ محیط خودرا به مظهرهای ارزشمند وجاویدانۀ فرهنگ ملی تبدیل کرده است، بلکه به آن نذرکرده است وازسوی دیگردرس مهرورزی وارج گذاشتن به آنهارا داده است. « سرحد تاجیک زبان تاجیک است... تا زبان دارد وطنداراست او» شعارملی تاجیکان گردید وسرنوشت صاحب این پیام چنین شد، که با قسمت خود این حقیقت را به ثبوت برساند، درآن سوی اقیانوس سیاوش گردی تاجیکیی خودرا با سنگ وگل زبان مادری بنا کند. کاملاً باوردارم، که هریک کلمه ای ، که براثرالهام ازعمق خاطرات مصفای بازار تازه سربرمیکند، برایش مثل دوست غمخواری است، که ازدیارآشنا به سراغش آمده وازدیدارآن بی نهایت شاد میگردد، زیرا هریک چنین کلمه یک پاره ای ازمیهن را به ارمغان می آرد و کاخ زبان مادری بازاررا مکملترو مستحکم ترمیکند.
یک تنه با جهانی رویاروی دوست همدرس استاد بازارصابراستاد رحیم مسلمانیان باری ازبازارصابرخاطره ای را نقل کردند، که بهترین تجسم شخصیت شاعراست. ایشان فرمودند: « ما دوران دانشجویی برای کارتابستانی به یکی ازمنطقه های دوردست شوروی رفته بودیم. همۀ دانشجویان، پسران ودختران دریک سپنجی صحرایی مقیم بودیم. به ما خبردادند، که (نمیدانم به چه دلیل) جوانان شهرک حاشیۀ آن صحرا میخواهند به اقامتگاه ما هجوم کنند. ما بچه ها جمع شدیم وهرکسی با چیزی، که دردسترس بود مسلح شدیم وبه مرزهرچه دورتراقامتگاه به سمت آن شهرک رفتیم. بازارصابرخادۀ درازدردستش پیشاپیش همه بود. یک وقت بود، که گروه انبوه شهرک نشینها پیدا شدند، سوی ما می آمدند. آنها آمدند ورویاروی بازارایستادند وبا خندۀ بلند ازوی پرسان کردند. تو، تنها، با همین «سلاحت» چه کارمیخواهی با ما بکنی؟ بازاردرجواب گفت: « چرا تنها؟» وچون برگشته به قفایش نگاه کرد، کسی آنجا باقی نمانده بود. فوراً برگشته وگفت: « اگرپس نگردید، میجنگیم!». آن گروه به نشان تحسین شجاعت بازارپس گشتند ورفتند. بازارآن چوب را روی ریگ کشیده به اقامتگاه می آمد وازپایش خطی کشیده میشد، که گویا خط عهد بود: « حالی همین خط اینجا بماند». نقاشی میباید، که استاد بازارصابررا تصویرکند با عصایی، که سلاح وقلم اوست دربیابان بیکران، رویاروی انبوهی ازمهاجمین تاریخ ودرپشتش طرح نماد های تاریخی، طرح میهن، دیواربخارا، کتابخانه ها، که درشاخه هاشان لانۀ قمری دارند ومزارها... احساس خود بازارصابرهمین بوده است. اگرچه گاهی ازتنهایی خود صحبت میکند، ولی این تنهایی اختیاری است. مثل همۀ قهرمانان اسطوره یی. این احساس چندان شدید است، که حتی مسئولیت همۀ فاجعه ها ی تاریخ ملی را بردوش خود میبیند: بوعلی را ازبخارای شریف من کرده ام بیرون، تِرمِزی را من فکندم دوش دردریای جیحون، برهدرخون نظام الملک را من ریختم، بلکه خون ملک را من ریختم... وای برمن، وای برمن، الامان فریاد ازمن! این نوع « حلول درتاریخ»، که نمونۀ آنرا دربهترین اشعاراستاد مومن قناعت، شاد روان لایق شیرعلی، گل رخسارودیگران مشاهده میکنیم، دراشعاربازارصابرزیاد چهره نمایی میکند وهرلحظه باید آماده بود، که « من» بازارصابررا تعبیردیگری از« ملت» (طوری، که دراقتباس بالا هست)، بپذیریم. این نگاه به ما امکان میدهد، که به ماهیت طعن ها وتلخگوی های احیای- احیای بازارصابربرسیم. دریابیم، که این سخن « تبروار» ازکمال دوستی وشفقت بی جواب است. هرسرموی مرا با توهزاران کاراست، ما کجائیم وملامت گربیکارکجا! (حافظ) |
| < بعد |
|---|











