| استاد بازار صابر |
| 13 آذر 1387,ساعت 14:31:09 | |
|
روشن تیموریان ترا همچون بخارا دوست دارم؛ ای پیر صوفیانی. اهدا به جشن هفتاد سالگی استاد بازار صابر
بخارای شریف؛ گاهوارۀ مردان ناتکرار دیار شاعران شعر های رفته با هر باد و از هر یاد مزار ننگ و نام احمد دانش مزار درد های شاهین بیمار آری، جاودان بیمار. به یادت چشم من تر میشود هر بار . همۀ شاعران شعر میهنی دارند و هر شاعر در ادبیات و تاریخ آن، جایگاه ویژۀ خویشرا.
همزمان وقتی که وطن میگویم، در ذهنم ، اول مادر و بعد شاعرمیرسند.
از آوان کودکی عبارۀ شاعروطن یا شعر وطن، اول با نام میرزا تورسن زاده،
" وطن در هرکجا آمد به سرفارم هوایی تو... "، و بعد از او با شاعر شاگردش، بازار صابر" زبان مادری"، " ترا همچون بخارا دوست دارم ای پیر بخارایی "، درخاطرم بیشتر نقش بسته اند.
بازار، همیشه نام تورسن زاده را با احترام به زبان می آورد :
هرگاهی در آرزوی شعر بردارم قلم
در خیالم روی تورسن زاده گردان میشود
هم قلم را هم مرا خاموش گریان میکند
اشک من اشک یتیم شعر باران میشود
بازار صابر را همچون شاعر در زمان دانشجویی دوست داشتم، همچون انسان او را در سالهای غربت از نزدیک شناختم. در دانشکدۀ زبان و ادبیات تاجیک در دانشگاۀ ملی تاجیکستان (آن زمان دانشگاه دولتی تاجیکستان به نام و.لنین) اکنون بعد از بیست و پنج سال درک کرده ام، که این دانشکده بزرگترین مکتب، تعلیم گاه، پژوهشگاه،کتابخانه و گنجی با ارزش بوده است.
این گنج را با گوهر هایش : پروفیسور حسین زاده، و اسراری، د تاجی ، ن ستاری، م قاسموا،پروفیسوررحیم مسلمانیان، س . تبروف، ا صوفیوف، ب کمال ایدینوف، پروفیسور عبدالنبی ستار زاده، ت خس کشییوا، خدای نظر عصا زاده،س عمران ، م دولتوف، استاد ارجمند نورمحمدف،محب اف،و دیگر خادمان فرهنگ و علم( که اگر نام شان را فراموش کرده باشم ، معذرت میخواهم) واقعاً به کتابخانۀ سامانیان بخارا مبدل کرده بودند. به محیط این گنج آفریده های استاد بازار تاثیرگذار بود.
سخن اش زمان را سوراخ میکرد. شعرش زمینی و نا سازگار با حاکمیت خود کامۀ دَور بود.
او به پیش میرفت، و رو به جلو قدم می نهاد، دور و حاکمیت عقب میماند.
حکومت بی درک مانده بود، که بازار، قشر با فرهنگ و اساسی جامعه را کی ها با خود برده است.
مسابقۀ میان حکومت و بازار به هوا سنجی کشور مبدل شده بود. مردم منتظر صدای بازار بودند...
به گفتۀ بازار وی کی ها " شاعری را چپه گردان " کرده بود " از پشت و رو ".
حاکمیت به گرد و اطراف شاعر، توجه نموده ، بعضی آنها را با خود گرم کرد؛ بازار همانا :
کوهِ وزنین سایه ها دارد سبک
شخص من همسایه ها دارد سبک
را زمزمه کرد.
حاکمیت راه دیگری را در برابر شاعر پیش گرفته، او را از لحاظ اخلاقی وارونه معرفی کرده ، اشعارش را سکسی و جلف خواند.
باز غلغلۀ به سما پیچید. حتی بعضی بزرگان از پشت حاکمیت " اخلاقی " رفتند. همان وقتهای " بحران اخلاقی" در کشور کمونیستی، در روز طوی جگر بندان (1984) ادبیات شناس نامور، رحیم مسلمانیان در برابر نزدیکان، دوستش بازار را به مجلس خانوادگی دعوت نمود.
شاعر برای نو خانه داران، منیژه بانو و سجیعت الله، شعر عشق خواندن را شروع کرد.
تو نیم منی، نیم جسم و جان منی
با ذره ذره تو پیوند جاودان منی
به هرکجا که روی، در منست ریشۀ تو
تو ای گُل، از قلم سبز استخوان منی
همان لحظه، مُنقدُ صاحب تبروف، از پشت میز بلند شده، مجلس را ترک کرد. وقتی که بازار،مصرع های آخرین شعرش را زمزمه میکرد:
ترا نصیب کند عشق من، همین کافیست
مرا نصیب کند، نیم بسترتو ، بس است
پروفیسور شریف جان حسین زاده، با یک حرکت برق آسا عینک را از چشمانش گرفته، به سوی راه خروجی قدم زد. استاد حسین زاده،که شاگردش بازار در شعری با عنوان " سپاس" او را " خواجۀ خضر قلم دستان " خطاب کرده بود، تالار را ترک میکرد...
بازار، خوانش شعر تازه دیگرش را دوام داد:
زنگوله زنان گذشت باران
چابک و جوان گذشت باران
با سلسله ها گذشت باران
با شلشله ها گذشت باران
مانند زنان گذشت باران
صبح روز دیگر وقتی که در درس از استاد خداینظر عصا زاده، در بارۀ تقریظ مجلۀ " صدای شرق" در مورد کتاب اشعارعاشقانۀ بازار صابرپرسیدم،ایشان نقطۀ نظر خویشرا آشکار بیان داشت:
" برای ایجادیات استاد بازار را نقد کردن مثل بازار و حتی بالا تر از بازار بودن در کار است. در بارۀ استاد بازارنوشتن قلب " بازارانه" می طلبد."
حمله به بازار در مطبوعات کمونیستی تشدید پیدا کرد. او را ضد کمونیست و شاعر فحاش اعلان میکردند. در راهرو اتفاق نویسندگان اگر از دورمیدیدند که بازار میاید،فوراً خود را به دری دیگر میزدند، تا حکومت داران از آن خبر دار نشوند که فلانی با بازار احوالپرسی کرد.
بازار در خانه اش گویی حبس شد. اما از خانه اش صدای شعر بلند بود :
نه از آن تار تنک های غزلبافم من
نه از این چند هجا گوی پر از حیله و فن
نه نمودم هنِرنظم به یک مشت سخن
بعد این کمونیستان و بعضی بزرگان با لفاظی و سخن بازی بازار را سرزنش کرده،وطنپرستی او را زیر سوال قرار دادند. شاعر باز هم با تمکین به آنها پاسخ داد:
در زمان ما سخن بازی هنر نیست
ای وطن بازان،وطن بازی هنر نیست!
هیچ کس نمیدانست، که این فشار و تحقیر های رژیم در مقایسه با آن آزار و مشقت دورۀ جنگ در برابر یک شاعر سرکش و با غرور ملت یک نوع گوشمالی ی بیش نبود. همان زمان ها از قتل " پابلو نروده"، در سوگ بود و خودش میگفت :
راضیم بد بخت باشم، لیک باشم شاعری
راضیم سرسخت باشم،لیک باشم شاعری
راضیم چون سعد سلمان
با گناهِ شاعری در چاه و زندانم کنند
چون هلالی شعر در لب سنگ بارانم کنند
در تاریخ تاجیکستان معاصر یگان شاعر و یا نویسندۀ ایرا برای اشعار یا اثارش به زندان نه پرتافته بودند.
حتی کمونیستان با تمام قدرت و نفرت نسبت به بازار، جرئت به زندان پرتافتن او را نداشتند.
اما تاریخ تاجیکان " چپه گردان " شد. بار اول در صد سال آخر شاعری را به زندان حکومت روانه داشتند!
به قول استاد گرامی رحیم مسلمانیان: " شخصی که 53 سال عمرش را در شوروی گذراند، اما هرگز در وصف کمونیزم، انقلاب اکتوبر،و لنین نگفت." 9 ماه عمرخویشرا در زندان شمارۀ یک حکومتی پایتخت کشور سپری کرد. از همه الم آورش این بود، که حکومت داران خبرنگار تلویزیون را به نزد استاد بازار صابر فرستادند، تا روح شاعر را شکنند،و او " توبه " کند! تیر شان به خاک خورد.
شاعر " توبه " نکرد. مردم همان شب عمیقاً درک کردند ، که شاعر و ملت با هم اند.
در وطن از شاعران یک شاعر زندانی من بودم
دیگران بودند شاعر های زندانبان
جامۀ من بوی زندان میکند تا حال
با چه صابونی بشویم جامۀ خود را؟
حکومت داران تنها کاری که میتوانستند ، این بود که مثل " میرزداه عشقی " دهانش را بدوزند. همان طور هم میکردند، اما تحت فشار سازمان های حقوق بشری جهان، شاعرملی از زندان " حکومت رقم یکم ملی " رها کرده شد.
از وطن وقتی که میرفتم
یادم از او در فضا میرفت
دادم از او در هوا میرفت
گفتم از روی هوا خط می کشم روی وطن را
بعد از بگذار، بگذار!
من نه بینم روی او را
او نه بیند روی منرا
خواستم در شیشۀ تنگ هوا پیما با این معنی
خط کشم اینک
ولی آن شیشه را نخست بوسیدم
چون دلم میخواست بوسیدم
چون دلم میخواست بوسیدم
بوسه ام در شیشۀ تنگ هوا پیما نمی گنجد
اخیراً در تاجیکستان مُذ شده است که مثلا حس وطنپرستی اشخاص را مورد سوال قرار دهند.
اول اینکه،هیچ فردی حق نداشت و ندارد؛ نه در تاجیکستان پیشین و نه در تاجیکستان نوین، حس وطنپرستی کسی را تحت سوال قرار دهد. این حق را فقط تاریخ و ملت دارد.
ملت با پذیرایی همگانی اثر تاریخی " زبان مادری" بیش از سه دهه قبل وطنپرستی بازار را در دل و دیده اش جا کرده .
بار دوم، این موضوع ده سال پیش، با شعر " اسماعیل سامانی دیوار بخارا بود." خارائین گردیده، به مال فرهنگ و تاریخ همه دور و زمانه های این ملت مبدل گشت.
هرچند بازار، همچون یک انسان نمی تواند از این رفتار بعضی کوتاه بینان ناراحت نباشد:
یاد های من پر اند از باد های نا وزان
چشم های من پر اند از آب های نا روان
اما قهرمان های اشعار او، به مثل مادر دوست شاعرش لایق، از دیهۀ مزار شریف و کم پیر نزاکت، از دیهۀ صوفیان، همیشه او را پشت و پناه اند.
دست لرزان سپیدارش مرا
از لب جر ها دعا دارد سبک
بازار هم چون لایق، و لایق همچون بازار، مناسبات دوستانۀ خویشرا هرگز در " ویترین " جامعه به معرض تماشا نمی گذاشتند و نمی گذارند. آن مهر و دوستی در قلب هریک آنها ابدیست.
سال 1985 وقتی که بازار آن مهر پاک شخصی اشرا به دوست شاعر توانا اش " برای لایق" افاده کرد:
دیده ام شعرتو را در پیش طاق خانه و ایوان تاجیک
دیده ام شعر تو را در سنگ های گور فرزندان تاجیک
مرثیت های ترا چون از پس تابوت خود
خوانده خوانده رفته ام من از پس تابوت محمود...1
استاد لایق شیرعلی،نیز احترام عمیق هم قلم اشرا در غزل اهدایی به بازار صابربی جواب نگذاشت :
ما و تو در شاعری جان میدهیم
عاقبت در کنج دیوار سخن
بازار به سن هفتاد قدم نهاد؛ قلبش همانا عاشق است. عاشق همان زن، که مادرفرزندانش و در همه موارد و در همه حالات زندگی با او بود و هست. همان زنی که بازار" درقفای چشمک زندان " دیده بود، همان زنی که وقت سختی ها و تنگ دستی های شوهرشاعرش درغربت " فرش کلیسا را می شُست" ، از دست رنج او برای فرزندان و پدر آنها خوراک می پخت و صبوری را پیشه کرده بود.
همان الهۀ که در زمان عمل جراحی در لحظۀ از تپش ماندن قلب شوهرش گفت " خدایا بازار حق ندارد بمیرد!" و دل بازار باز به زدن آغاز کرد، همان است :
از موی تا زانوی تو یک موی نه بخشم برکسی
از خاک پایت ذره یی دارو نه بخشم برکسی
او خوش بخت است؛ که چنین زن دارد.
ما، ملت، تاجیکان نیز خوش بختیم؛ که بازار را داریم.
شاید زمانی، همانگونه که او از امریکا،و بنده از مونریال کانادا،سالهای طولانی عادت کرده ایم از طریق تیلفون صحبت غربتی داشته باشیم، اما ناگهانی،کاملاً غیرچشمداشت و نا آگاه از همدیگر،با هم نه درامریکا،ونه در کانادا، بلکه در وطن وا خوریم.
... شهردوشنبه، یکی از روز های تابستان سال 2004 ، درسر راه، روبروی فروشگاه" لستوچکه" دستم را برداشتم ، که تکسی رقم 2 ایستاد شد. سوار شدم؛ نظرم به استاد بازار و ینگۀ گلچهرۀ افتاد، که هر دو کنار هم در قطار وسط نشسته بودند.به چشمانم باورم نمی کردم؛ که سه مهاجر: دو نفر از امریکا و سومی از کانادا بعد بیش از یک دهه در وطن،در واسطۀ نقلیۀ اصلی ضیایان تاجیک ، مینی بس شهری، باز وا میخورند.
خوش آمدی به وطن پسر! با تبسم شیرین و خاص خود،پیش دستی کرده خطاب کرد استاد.
تاجیکستان را نور آوردید استاد! تاجیکستان پر نور شد !گفتم من از غایت هیجان .
آن لحظه برایم خوابی را میماند. بسیار میخواهم،که آن لحظۀ دیدار در وطن بار دیگر تکرار شود.
همه اش در دست خداوند؛ همه اش نصیب و تقدیر؛ میگویند تاجیکان.
امروز جشن تولد فرخندۀ توست استاد، جشن هفتاد سالگی ات، و اجازه بده من همچون یک فرزند، یک شاگرد، یک دوست و همرزمت بگویم :
" تو را همچون بخارا دوست دارم ؛ ای پیرصوفیانی! پاینده باش برسرملت!"
شاید روزی نشریه های تاجیکستان با سرلوحۀ درشت :" پیرصوفیانی به بخارا اش برگشت" از چاپ برآیند.
کی میداند، شاید آن روز نزدیک است. زنده باشیم آنرا خواهیم دید... ______________________ 1. محمود وحیدوف، هنرپیشۀ بزرگ تیاترو سینمای تاجیک
نبشتۀ ایرا که به مطالعۀ شما رسید، از خط سیریلیک به فارسی احمد بهارچوپان برگردان نموده، و به عنوان برگ سبز ارادت حضور استاد گرانقدر سخنور نامورجناب بازار صابر تقدیم میدارم.
|
| < بعد | قبل > |
|---|










