Tajiks Worldwide Community: کتاب نقش ارد بزرگ و احمدشاه مسعود در تغییر نام افغانستان به خراسان - Tajiks Worldwide Community

Jump to content

Toggle shoutbox Shoutbox

Parsistani Icon : (04 January 2016 - 10:02 PM) Someone here?
parwana Icon : (30 April 2014 - 05:21 PM) Posted Image
Parsistani Icon : (22 July 2013 - 04:02 AM) good morning :)
Gul agha Icon : (03 May 2013 - 04:29 PM) Sohrab, Tajikam doesn't only consist of a forum. We have two major sections in this website. One is in Persian which is updated frequently and the other is in Persian (Cyrillic). Additionally, the English page is still running and has a vast amount of information on Tajiks and Persians.
Gul agha Icon : (03 May 2013 - 04:27 PM) http://www.facebook.com/Tajikamsite
Sohrab Icon : (01 May 2013 - 06:31 AM) Tajikam on facebook?
SHA DOKHT Icon : (01 May 2013 - 12:12 AM) Like our page on Facebook: https://www.facebook...541604162529143
Sohrab Icon : (29 March 2013 - 08:31 AM) H again, I thought the site would be closed, but it's still running.
Gabaro_glt Icon : (26 March 2013 - 10:17 AM) Tajikistan was inhabited by the races of Cyrus the great (Sultan skindar Zulqarnain). The achmaniend dynasty ruled the entire region for several thousnd years.Cyrus the great's son cymbasis(Combchia)with forces migrated to Balkh ancient Bactaria or Bakhtar. Sultan Sumus the desecndant of Cyrus the great faught war against Alaxander of Macdonia in Bakhtar current tajikistan.
this ruling class was inhabited in the areas, like Balkh,fargana,alai,Tajikistan,badakhshan,Kabul,Takhar,Tashkorogan,Khutan,kashkar,Swat,Kashmir,Peshawar, hashtnager,Dir, Bajour,Gilgit,for serveral thaousand years.
Gabaro_glt Icon : (26 March 2013 - 10:16 AM) hellow
Gabaro_glt Icon : (26 March 2013 - 10:00 AM) Tajikistan was inhabited by the races of Cyrus the great (Sultan skindar Zulqarnain). The achmaniend dynasty ruled the entire region for several thousnd years.Cyrus the great's son cymbasis(Combchia)with forces migrated to Balkh ancient Bactaria or Bakhtar. Sultan Sumus the desecndant of Cyrus the great faught war against Alaxander of Macdonia in Bakhtar current tajikistan.
this ruling class was inhabited in the areas, like Balkh,fargana,alai,Tajikistan,badakhshan,Kabul,Takhar,Tashkorogan,Khutan,kashkar,Swat,Kashmir,Peshawar, hashtnager,Dir, Bajour,Gilgit,for serveral thaousand years.
Gabaro_glt Icon : (26 March 2013 - 09:46 AM) hellow
Gabaro_glt Icon : (25 March 2013 - 10:48 AM) Asssssssssalam o Alaikum
Gabaro_glt Icon : (22 March 2013 - 05:22 AM) I would like to here something from a tajik brother/sister living in Tajikstan
Gabaro_glt Icon : (22 March 2013 - 05:20 AM) I have traced my ancestors migrated from Panj and Balkh ancient
Gabaro_glt Icon : (22 March 2013 - 05:19 AM) I am desendant of Sultan behram Gabari Tajik living in GilGit pakistan
Gabaro_glt Icon : (22 March 2013 - 05:17 AM) Salam to all brothers
Parsistani Icon : (01 June 2012 - 10:48 AM) we are on facebook. Tajikam on facebook
Parsistani Icon : (01 June 2012 - 10:47 AM) salam guys.
Azim-khan Icon : (19 May 2012 - 11:19 AM) salom bachaho )
Resize Shouts Area

  • (2 Pages)
  • +
  • 1
  • 2
  • You cannot start a new topic
  • You cannot reply to this topic

کتاب نقش ارد بزرگ و احمدشاه مسعود در تغییر نام افغانستان به خراسان Rate Topic: -----

#21 User is offline   Khurasani Icon

  • Advanced Member
  • Icon
Group:
Administrators
Posts:
763
Joined:
30-July 07

Posted 07 August 2009 - 09:44 AM

"پرنده مردنیست پرواز را بخاطربسپار" (فروغ فرخزاد)ا
ا نویسنده: ثریا بهاء
تصویر
درشماره هفتاد نشریه ی "آزادی" چاپ دنمارک به مسوولیت آقای نجیب روشن که پوشش مجله با پرنده ای در حالت پرواز با شعار آزادی مزین است، مقاله ی من تحت عنوان "نقش سمبولیک زنان در سناریوی پارلمان" به نشر رسید. با تأسف دریافتم که درین مجله نه تنها پرنده بلکه آزادی نیز در اسارت است. در این نشریهء کوچک پرنده و اندیشه هردو فضای پرواز ندارند ومیمرند... من متأسفم که ناشر با آنکه در فضای جهان آزاد کشور های غربی زندگی میکند چرا با ساطور سانسور استالینی دست و پای واژه های مرا قطع کرده است؟ چرا اندیشه و تفکر آزاد یک نویسنده را مدیر مسوول یک نشریه با معیار ها وطرز دید نژادپرستانۀ خود گویا اصلاح نماید ؟!

اگر خلاف پالیسی نشراتی و ذوق و اندیشۀ مدیر مسوول است، نوشته را میتواند مسترد کند و یا نشر نکند ولی اصولا" حق مثله کردن نوشته را ندارد و نباید افکار و دیدگاه ایدولوژیک و سیاسی نویسنده را در زندان عقاید و دیدگاه سیاسی و قبیلوی خود محکوم به حبس ابد نماید و یا در پولیگونهای پلچرخی تانکهای شورویها را روی جسد زیر انبارکرده اش براند تا خون تازه و سرخش از خاک بیرون زا زند و نمایانگر حقیت مدفون شده ای زیر انبارها باشد.

این نوشته در زندان نشریه ی شعار "آزادی" به خاک سپرده شد ولی خون آن از نشریهً آفتاب در تبعید وسایت های آریایی، سرنوشت، کنگره ملی، خراسان زمین، مهر، جنبش، آسمایی، فارسی رو و دیگر سایت ها قطره، قطره زامیزند... من هرگز ننوشته ام که "زنان افغانی" همانطور که نوشته من تحریف و سانسور شده هویت من هم تحریف و سانسور شده است. من نوشته ام "زنان افغانستانی" و پشت این واژهء ترکیبی منطق قوی و واقعیت دردناکی نهفته است که با هویت گمشدۀ چندهزار ساله ی من گره میخورد و هویت مثله شده ی مرا زیر سوال می برد که من کی بودم؟ اسم سرزمین من چه بود؟ و ازکدامین چهار سو بادی وزید و نام زادگاه من که سرزمین آفتاب بود و روشنایی بخش سرزمین های پنهاور خراسان زمین، ایران و فراسوی آن، درساحه ی ایل و قبیله ای غروب نمود... هویت من، زبان من باهمه غنای فرهنگی و تاریخی چند هزار ساله اش در زیر سم ستوران شکست و ریخت... و سرنوشت من بدستان الفنستن انگلیس و لارد اکلند رقم زده شد؟!

وشاعرانقلابی عصرما واصف باختری فریاد زد:

...و آفتاب نمی میرد

چه روی داد که شهر بلند قامت بالنده

ستبربازوی توفنده

که هرگذرگاهش رگی زپیکر هستی بود

کنون فتاده زپای

وهر گذرگاهش

رگ بریدۀ جنگاوریست خون آلود

هیهات: استعمار کهن با دشمنی نژادپرستانه و "سیاست تفرقه بیاندازوحکومت کن" برای ما تاریخ جعلی و مرز های جغرافیای مغرضانه ساخت و در فراسوی این مرزها هویت و افتخارات تاریخی ما گم گشت. و باز باختری فریاد زد:

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسون ساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانید؟

اسم خراسان سمبول آزادی، آزادگی، وحدت و آمیزش فرهنگی همه ملیت ها بود، که در مسیر تاریخ از بطن آریانای کهن زاده شد و در بستر زمان طبیعی رشد کرد و جا افتاد. بزرگترین افتخارات ملی، مبارزان و نوابغ علم و فرهنگ را بیش از یک هزار و پنجصد سال پرورش داد که دیگر هرگز آنها زاده نشدند. این عظمت و افتخارات استعمار انگلیس را به جنون کشانید و خشم توفنده اش چون آذرخشی بر پیکرسرزمین خورشید فرو غلیتد و خاموشش کرد... و تاریخش را بیک قبیله ی کوچک" افغان" یا اوغان که در جنوب شرق کشور در تاریکی ایلی با فقر فرهنگی زندگی میکردند با "ستان" پیوند زد که هنوز رسم و خط نداشتتند، "جامعه شناسان قبیله را عقب مانده ترین واحد اجتماعی تعریف نموده اند". چرا انگلیسها به قبیله روی آوردند؟ برای آنکه مناسبات رشد نیافته ی فرهنگی و ذهنیت نژادپرستانه و سازشکارانه قبیله دژ مستحکمی است برای استعمار، نه شهرنشینان با فرهنگ کابل زمین و تیموریان هرات که بارنسانس اروپا همسری میکردند و مرکز زایش و پرورش شخصیت های بزرگ هنری و ادبی جهان بود و یا شهرنشینان علم پرور غزنه که دربار امپرتوری آن در آفرینش شهکارهای هنری و ادبی جهان به ویژه در پرورش شعرای چون فردوسی نقش اساسی داشتند و باز آن بدخشان زیبا که از لب لعلش شعرمی بارید و نثر مسجع و یا بلخ "ام البلاد" مادر شهرها و مهد تمدن آریایی ها و زادگاه بزرگترین و پرشمارترین شعرا، دانشمندان ونوابغی چون بوعلی سینا بلخی، زردشت، رابعه بلخی و مولانا جلاالدین بلخی بود که امروز اشعارش برای شرق وغرب بکر و با شکسپیر پهلو میزند و آن زمان با ممیزات فرهنگی خود برتارک شهرهای دنیا میدرخشید و حوزه تمدنی و فرهنگی بخشی ازآسیا بود. این همه شکوه و آزاده گی برای استعمار به مثابهء شوکران خوردن بود و مردن... و منافع اش را در تاریکترین و ضعیف ترین نقاط و خشن ترین اشخاص و فرهنگها جستجو میکرد نه در وجود آرش کمانگیر، کاوه آهنگر، حسنک وزیر و ابومسلم خراسانی، و باز مردی از تبار مولانا فریاد زد:

چه روی داد که آهن دلان صخره شکن

ستاده اند در آنسوی شیشه های زمان

نه هیچ بادی از سوی خاوران بر خاست

نه هیچ ابری در سوک آفتاب گریست

بدین گونه سر زمین آفتاب آهسته آهسته سرد شد و به خاموشی گرائید و اسم زیبای تمام اقوام خراسان به اسم یک قوم افغان به (افغانستان) افول کرد!!!

وهویت من زیر سوال رفت که من خراسانی تاجیک تبار بودم چگونه افغان شدم؟!

تاریخ و هویتم را مسخ شده یافتم و دچار بحران هویت شدم، تاریخها را با دقت و وسواس زیر و رو کردم تا خود را دریابم. به تلخی دریافتم که هویتم ترور شده است و در سظح فرهنگی نتایج نژاد پرستی را جستجو کردم که چرا می نویسم افغان؟ اصولا "باید بنویسم افغانستانی، زیراسرزمین امروزمن افغانستان است و باید هویتم را از سرزمینم بگیرم و نسبتم را با افغانستان با یای نسبتی باید بنویسم بدون حذف "ستان" یعنی افغانستانی بعد چماق بدست قبیله نشین با تفکر فاشیستی و سانسور استالینی واژه هایم را در کشتارگاه خاد و گشتاپو مثله کرد و نوشت افغانی!!!

برایش گفتم نام سرزمین من افغان نیست که من افغانی باشم وضمنا" افغانی واحد پول است.

گفت بگو افغان هستم!؟

گفتم من تاجیک هستم. افغان یا اوغان یا اوغو یک قوم است و من قومی دیگر و اسم مکمل کشورم افغانستان است و من افغانستانی هستم، چشمان شما تنها افغان را می بیند نه "ستان" را و شما میخواهید حتی پرنده های افغانستان هم بگویند که من افغان هستم، نه پرنده و نغمۀ خودرا به زبان پشتو بخوانند و درفضای دانشگاه هم پرواز کرده نمی توانند، شاید پرنده بگوید: آقایون نژادپرست "پرنده مردنیست پرواز را بخاطر بسپارید". در جوامع کثیرالملیت ناگزیر کشور محبوب و مرکز فرهنگی شما پاکستان را مثال بدهم که چرا پاکستانی "ستان" آنرا حذف نمیکند تا خودرا پاک و یا پاکی بگوید مثل افغان و افغانی، که خود را پاکستانی میگوید مثل افغانستانی؟ و لحظه ای با تیوری قیاس به خود فرض کنید که شهرنیشینان تاجیک تبار هزاران سال به عقب برمیگشتند و زندگی قبیلوی اختیار میکردند و شاهین استعمار بر فرق قبیله تاجیک ویا ازبیک می نشست و اسم خراسان به نام قبیله تاجیک، تاجیکستان میشد شما آنگاه با هویت مسخ شده کشورتانرا تاجیکستان وخودرا تاجیک می گفتید؟؟؟! هرگز نه... با تأسف در جامعهء استعمارزدهء ما نژادپرستان سخت در یک فرهنگ خشن و استتیک گیرافتاده اند که هیچگاه همآهنگی با فرهنگ دینامیک فارسی نداشته بلکه به شکل تکه پاره های موزائیک کنار هم قرارگرفته اند. قرنها بدینگونه خوکرده اند که به عوض رشد و پویایی زبان و فرهنگ خود در رقابت منفی با زبان پرغنای فارسی قرارگرفته و فارسی، دری (فارسی دری) که یک زبان است با لجاجت و حسادت آنرا بدو زبان جداگانه مربوط میدانند و یا با خشونت و انتقام به اتهام ایرانی بودن واژه های نوساختۀ پشتو را جاگزین واژه های زیبا و اصیل فارسی می نمایند. چه بهتر که زبان خود را از کلمات فارسی پاک سازی نمایند و این جدال منفی هیچگونه درد و مشکل زبانی شانرا حل نکرده است. زبان باید پشتوانه علمی، فرهنگی و پویایی داشته باشد که حتی تا زمان احمدشاه ابدالی مشکل رسم وخط داشتند، ورنه احمد شاه ابدالی قزلباش ها را با خود از فارس برای تحریر و کتابت دربار نمی آورد، و تا هنوز که هنوز است تیم پشتوتولنه و افغان ملتی ها از منابع علمی و غنای فرهنگی زبان فارسی میاموزند، سود می برند ولی با احساس حقارت و با عقدهء خود کوچک بینی در نابودی این زبان تلاش میورزند. این حالت یکی از ویژه گی های استعمار فرهنگی است که خلقهای استعمارزده با خصومت در برابر هم قرار میگیرند. از چنین دیدگاهی است که مبارزۀ ضداستعماری ابعاد بسیار وسیعی پیدا میکند، که ما همیشه ابعاد سیاسی و اقتصادی استعمار را متوجه بوده بُعد فرهنگی را فراموش کرده ایم. چطور می توان دشمن را در جبهۀ سیاسی واقتصادی منکوب کرد ولی جبههء فرهنگی را نادیده گرفت؟ سنگر فرهنگی محکم ترین و پرمقاومت ترین سنگر استعمار است که می باید تمام رگ و ریشه های بومی را در یک جامعه، به یک سنت، به یک قومیت و به یک تاریخ وصل کند، یکی پس از دیگری بریده شود، و این تنها از راه شستشوی مغزی امکان پذیر است. بدینوسیله استعمار برای مستعمرات خود تاریخ اختراع میکند، تاریخ می نویسند و حق کامل تفسیر، تدوین و جعل مطلق تاریخ بومی و اصیل شانرا داشته و آنرا به خور مردمانش میدهد که نتیجهء این جعل تاریخ، پیدایش انسانهای مستعمراتی و آدمهای بی ریشه، بی هویت و وابسته به استعمار بوده که این یک روی سکهء مسخ فرهنگی است. روی دیگرش را استعمار که برای حفظ و حراست این سیستم دروغ، جعل و شیادی به پاسدار و نگهبان و یا یک "پایگاه فرهنگی" نیاز دارد، که قشر صاحب امتیاز و انگل صفتی این" پایگاه فرهنگی" را می سازد. گروهی را از میان روشنفکران نخبه وسران قبایل برای تسلط ایدولوژی استعماری خود بر می گزیند و با دادن امتیازات قومی، نژادی و سیاسی فرهنگ بومی و اصیل مردم را خفه و مومیایی می نماید و زمانیکه نژادپرست حس کرد خشم مردم را برافروخته درین وقت است که احساس گناهکاری بروی مستولی میشود و برای نجات از این وضع فقط با موضع گیری افراطی و نژادپرستانه است که موقف دفاعی بخود میگیرد و فرهنگ بومی را دست کاری میکند و جای آن را معجونی از فرهنگ درهم و برهم فرامیگیرد. بادریغ و درد باید گفت که نژاد پرستی زخمی است بر پیکر جامعۀ ما و باید سر تعظیم فرود آورد به راه دو مبارز خستگی ناپذیر، دو سیاه جاویدان، دو اندیشهء والای انسانی -وینی مندلا و نلسن مندلا- که هردو تحفه ی خداست برای افریقای جنوبی که سالها با اپارتاید نژادی دست و پنجه نرم کردند. مردم مظلوم ماهم علاوه از ستم طبقاتی، ستم ملی و ستم جنسیتی با بحران هویت ملی نیز در نبردند، هر کجا استبداد بیشتر شود مبارزه هم شدیدترمیشود و امروز ملیت های که زبان و هویت ملی شان مسخ و ترور شده میدانند که سر زمین در کجاست و "در کجای جهان ایستاده اند" و چند روشنفکر ایلی چکمه های (پیزارهای) خونین خود را روی قبرغه های ظریف مردم فشار میدهند که بگو و بنویس که افغان هستم نه افغانستانی و این سیاست توطئه و نیرنگ سرآغازی شده است برای تبار منشی (نژاد پرستانه) و اپارتاید نژادی و زبانی انگل های قبایلی و در فرجام نبرد آگاهانهء مردم که در بستر زمان شکل گرفت و به خوشه های خشمی مبدل شده که آبستن رستاخیزی در بطن جامعه فردای ماست. آری، رستاخیزی که بحران هویت ملی وزبانی ما را پاسخگو خواهد بود.

*
**
***
**
*
بحران حیات

در جستجوی حقیقت، افغان اصیل یا یهودی گمشده !

با توجه به پیشینه تاریخی حضور پشتون ها در گستره ای تمدن های با شکوه و جلال آریانا و خراسان زمین، این حضور نظر به قراین تاریخی موجود از ابتدا اش نا میمون ، نا مبارک و چالش زا بوده. گذشته تاریخی قبایل مسما به پشتون در سرزمین اریانا و افغانستان امروزی به جز انسان ستیزی، تمدن زدایی، توحش و بربریت عنصری سالمی دیگری را در پیوند با خود حمل نکرده. دهه های اخیر و ویژتا دوران سردمداران و حاکمیت های متحجر پشتون ها به طور مداوم بحث (ما پشتون ها اکثریت و ساکنین بومی این سرزمین هستیم ) از کنار تربیون های دولتی پشتون های یهودی تبار شنیده، میشد. غافل از اینکه، دنیا هم به این واقعیت خود پندار قبیلوی می خندد، طوریکه دراین اواخر وبه دوام پژوهشهای علمی از طریق مجامع گوناگون علمی، تخصصی روشن گردیده. که انعده از قبایل بربری که به نامهای افغان، پتان و پشتون در میان مرزهای افغانستان، پاکستان و قسما ایران سکونت اختیار نموده اند. اصلا از تباریهودی و از بقایای ده قبیله گمشده ای یهودیان شهر مدس ( به روایت انجیل) هستند. که در دوران تمدن اشوریان (در کلده و بابل) به اثر غضب شاه اشوری بخت نصر از سرزمین و مسکن شان فرار داده شده و راه نزدیکترین دیار که کردستان سرزمین فارس است را در پیش گرفتند که بعد ها ارام ارام به نواحی مختلف کردستان،ارمنستان،ازبایجان سکونت اختیار کردند و درجریان این جابجای ها و مهاجرت ها عده ای کثری از این قبایل در اطراف خراسان زمین که در جغرافیایی افغانستان کنونی و در میان نوار مرزی کشور های ایران و پاکستان مسکن گزین گردیدند. اما این جابجای ها ومسکن گزینی ها از همان نخست عاقبت نینیققا برای مردم بومی ان نواحی دربر نداشته ناامنی بحران و چپاول و غارتگری پیشه این قبایل بوده و گردید این انسان زدایی و فرهنگ ستیزی به عنوان خوی و عادات سرشتی این اقوام مبدل گردید و با به ظهور رسیدن اسلام و گسترش امپراطوری اسلام و رسیدن سپاهیان عرب به مرز های کنونی افغانستان شخصی از مورثین ناقلین یهودی تبار به نام قیس برای حفظ منافع و سرکوبی مردم بومی خراسان زمین هم دست سپاهیان عربی شده و تمامی دارای ها و و مال و منال مردم را تحت نام سپاهیان اسلام به غارت برد و در بین قوم خود تقسیم کرد این استبداد اندک اندک دوام یافت و باز در نهایت و بعد از دوره های طویل تاریخی و در زمان سلطنت و امپراطوری نادر افشار راد مرد فارس این اقوام شدیدا سرکوب شدند اما ( این وقایع بعد سرکوبی نیروهای میرویس نیکه است ) شخصی به نام احمد شاه که از ناقیلین یهودی تبار بود در لشکر و اردوی نادر افشار برای خود رد پای ساخت و از جمله افراد مورد اعتماد نادر افشار بود که با استفاده از حسن اعتماد شاه نسبت به خود بلاخره ان دلیر مرد میدان نبرد و راد مرد سرزمین فارس (نادر افشار) را مسموم و به قتل رساینده و خود اش اعلام سلطنت نمود و این زمانی است که اندک اندک نام قبیله ای افغان که طرز گویش کلمه اساکاسی یکی از ده قبیله گمشده ای یهودی است به زبان فارسی بر سر زبان های مردم افتاد یعنی همزمان با این رخداد این قبایل نیمه وحشی و چوپان پیشه و فرهنگ ستیز به یکبارگی روی صحنه ای سیاسی حضور یافتند و در صدد گسترش قدرت سیاسی و نظامی خود شدند و این سلسله ای سلطنت که از احمد شاه ابدالی شروع شد، نسل به نسل به اعضای خانواده ای وی منسب داران پشتون تا به امروز دوام دارد و این حضور سیاسی که به نسبت تاریخ باشکوه و پر عظمت اریانا که بیشتر از پنچ هزار سال را در برمیگیرد 400 سال و اندی دوام دارد، اینکه یهودی تباران پشتون به عنوان متعصب ترین جریان سیاسی اجمتاعی عرض وجود کرده و چالش های عمده ای را فراروی توسعه و تحرک اجتماعی سایر اقوام بومی این سرزمین در این عصر تکنولوژی به میان اورده اند .که مانع است در برابر تمامی فرایند های نو اندیشانه و فرهنگ پروری دیگر فارسیان بومی این سرزمین، تا جایکه دهه هشتاد هجری در افغانستان صحنه ای جدیدی بود برای تجدید هویت قبیلوی فاشیسم فرهنگ ستیز تا به این حد که چندی پیش پیشنهاد شان مبنی بر تدریس زبان پشتو در مکاتب و جدا سازی مکاتب در افغانستان به پارلمان کشور و از ان طریق و به ادعای پیروی از قانون اساسی کشور این طرح جدا سازی و تدریس به زبان قببلوی را عملی نمودند- و ههچنان ادعا دارند که باید نوعیت نصاب تعلیمی دانشگاه های کشور نیز مطابق میل مبتنی بر پندار قبیلوی شان باید به دو زبان تهیه و تدریس گردد.

با توجه به پیشنهادات که از جانب این خرد ستیزان شده یکی از این درخواست ها همانا تهیه چپتر نوت به یک زبان دری و ارایه لیکچر نوت به زبان پشتو یا برعکس ان است . قضاوت با شما اگر اندکی هم در این درخواست منطق بشر انسان نگر و تمدن پرور دخالت میداشت متوجه این نکته میگردیدند خوب خواهد بود پیش از این که تمامی ساختار های که به عنوان ارزش های وحدت و یکپارچه گی جامعه افغانی را نابود کنند تعصب پوچ و کاستی خود را کنار گذاشته و از زبان فراگیر و علمی ملی و سترگ دری فارسی به عنوان یک زبان واحد هماطوریکه همین اکنون شاهد حداکثر کاربرد ان در میان تمامی اقوام کشور هستیم و در سطوح مختلف زنده گی اجتماعی سیاسی و فرهنگی علمی در افغانستان میباشیم استفاده نماینده. تا باشد که از نابودی و اسیب پذیری ساختار های حیاتی جامعه ای نوپای افغانی جلو گیری به عمل اید . دروجود ادم متحجر و متعصب به جز از پندار های قبیلوی خود اش هیچ شمه ای از خرد اندیشی و تعقل جا ندارد و پیروی از این گونه طرح برنامه به جز از ویرانی و ساختار شکنی راه به جای ندارد و بلاخره به ناکجا اباد منتهی میگردد. پس این بر ما است تا در عصر و زمان خود به عنوان یک انسان معقول و دیگر اندیش تمامی جامعه خود را از توطئه ها و دسایس که برای شان طرح میریزند اگاه بسازیم تا مبدا مانند گذشته در باتلاق کینه ورزی و پندارهای قبیلوی این دژخیمان روزگار نیافتن

د. دوستان و فارسیان بی نهایت عزیز امید وارم که هریک شما مرا در جسجوی این حقیقت همیاری کنید در تکمیل نمودن این مقاله همرایی ام کنید. بیشتر به این ادرس انترنتی مراجعه کنید

جستجوی برای قبایل گمشده!

نویسنده نجیب آرین
*
**
***
**
*
حضور قزلباشان



در گستره تاریخ خراسان زمین و افغانستان کنونی!

باتوجه به پیشنه تاریخی حضور قزلباشان در جغرافیای اریانا و خراسان زمین این فرایند مدنی حضوری را نه به عنوان یک میلت و قوم بل به عنوان یک جریان مدنیت ساز و نواندیش و نهضت فرهنگی اجتماعی و سیاسی باید دانست و پیدایش این نهضت و حضور ان در صحنه اجمتاعی و فرهنگی را میتوان به عنوان یک رنسانس تلقی نمود چون تمامی ابعاد زنده گی اجتماعی و فرهنگی سرزمین اریانا و متعاقبا خراسان باستان را دچار تحول نموده و در سیر تکاملی خود فضای جدید را در زمینه تولید فرایند های فرهنگی اجتماعی برای توافق با فرهنگهای بومی خراسان زمین ایجاد نمود که دست اورد و ثمر این نهضت در گستره تاریخ تا به حال دوام یافته در تعالی زنده گی فرهنگی این مرز وبوم نقش تعین کننده وحیاتی را ایفا نموده است. باید پذیرفت که قزلباشان مردمان دیوان سالار ، مدبر ، با فرهنک ، اداره کننده در امور افغانستان بودند و هستند . و در تمام دستگاه های دولتی ، نظامی ، اجتماعی ، اقتصادی نقش داشته اند و اما در شرایط که سلطه فاشسیم پشتون در دربار شاهان افغانی داشت گسترش میافت و از جانبی هم حضور فعالانه سیاسی فرهنگی قزلباشان در دربار های سلاطین افغانی و عطف نظر شاهان به این افراد و شخصیت ها حسادت های را در اطراف و اکناف دربار در میان درباریان بروز داد و باعث گردید تا جریانات مخالف در تقابل برحضور در صحنه بودن قزلباشان دست به توهه چینی بزنند و اندک اندک طرز نظر مثبت سلاطین را نسبت به این روشن اندیشان تغیر داد و شاهان سر ستیزه جوی و تظلم را پیشه گرفتند تا بلاخره که این جور و بیداد در جریان سلطنت امیر دد منش عبدالرحمن به اوج خود رسید و شاهی ظالم به پیروی از اندیشه ای قبلیوی شوئینستی خود اصلاف قزلباش و انهای را که در پست های مختلف اداری در دربار اشتغال داشتند به جرم داشتن مذهب شییع زندانی و عده ای زیادی از این مردم را به قتل رسانیده و عده هم بناچاره مجبور به فرار ازمتوطن خود شدند. مذهب ستیزی امیر از حد و اندازاش گذشت . در این راستا قابل یاد دهانی است آن عده از قزلباشانی که از کشتار دولت عبدالرحمن نجات یافتند و بالاخیره ناگزیر به خارج فرار نمودند . از آن جمله در همین شهر پشاور پاکستان خیلی از قزلباشان آوارهء آن زمان مشاهده می گردند که بناء بر جو حاکم منطقه زبان دری مادری خودها را از دست دادند و اکنون به زبان پشتون می نویسندو سخن می گویند . افزون بر آن عدهء از آنان جبرا سنی مذهب شدند و قسمتی از آنها با مشکلات و تقیه داری طاقت فرسا به مذهب امام جعفر صادق ( استاد امام ابو حنیفه کابلی ) باقی مانده اند. آیا گناه قزلباشان به خاطر شیعه بودن ، دری زبان بودن و خدمات شان در امور اداری مملکت در افغانستان بودند که اینقدر آواره ، تاراج ، توهین ، شکنجه می گردیدند ، بالاخیره فرزندان و زنان شان اسیر و یا قتل و اخراج از کشورشان می شدند؟با توجه وبه ممیزات بالا و اوضاع و احوال کنونی و قول مشهور تاریخ تکرار میگردد حضور مثبت و فعالانه این نهضت برای چندمین بار در صحنه ای تاریخ سیاسی و اجتماعی فرهنگی افغانستان به اثبات رسید.

در این رابطه یک ضرب المثلی هم داریم : « خدمت برباد ، گناه لازم . »

نویسینده متن: نجیب آرین

آتش بگير، تا كه بداني چه مي‌كشم
احساسِ سوختن، به تماشا نمي‌شود
0

#22 User is offline   Khurasani Icon

  • Advanced Member
  • Icon
Group:
Administrators
Posts:
763
Joined:
30-July 07

Posted 07 August 2009 - 09:45 AM

ابزاراستبـــداد و فاشــــــــــــیسم قبیـــــــلوی

ابزاراستبـــداد و فاشــــــــــــیسم قبیـــــــلوی



حضور کوچی ها به عنوان ستون پنجم فاشیسم پشتونها در شمال!
تاریخ اریانا زمین نشانگروجود مدنیت های بزرگ در این خطه باستان به اوج و شکوفائی اش رسیده بوده انداست و مردم این مرز بوم با پرشکوه ترین تمدن ها وشیوه زیست در شهرها ، شهر نشینی و مدنیت را ایجاد نموده اند طوریکه از تاریخ و شواهد باستانی شمال کشور پیداست خود گویا این واقعیت است که مردم بومی این سرزمین همیشه و به طور دایمی در قرا و قصبات اسکان گزین به صورت دایمی ان بودن اند و همیشه در مقابل اقوام متهاجم و بربری و وحشی ،ناقل و مستبد به مبارزه برخواسته اند با در نظر داشت نکات فوق ما در اریانا زمین حضور قبایل کوچی و ان هم به صورت غیر بومی ان را سراغ نداشته ایم پس چطور امکان ان است تا در شرایط کنونی و با توجه به پیشنه شهر نشینی و اسکان گزینی دایمی که لازمه ایجاد قصبات و شهرک و شهر های بزرگ است در میانه های قرن 21 که تمدن های بشری به اوج شکوفایی خود رسیده اند و جمع کثیری از انسانها حضور فعالانه در ایجاد این مدنیت ها دارند با درنظرداشت چنین خصیصه ای که اسکان پذیری دایمی در جوامع بشری حضور هویت ساز برای انسانها تلقی میگردد،ممکن نیست . اما با تاسف و تاثر فراوان در انیجا در افغانستان که مدت مددی است کوچی گری و بادیه نشینی رواج داشته و در زمان و مکان به عنوان یک جریان ضد بشری حضور یافت و آسیب های شدید را به اسکان پذیران دایمی به بار آورده است مخصوصا در صفحات شمال و ساحات مرکز، اما به تصویب قانون اساسی جدید سال 1381 برای اسکان پذیری دایمی این قبایل در یکی از ماده های قانون صراحت داده شد ه بود که هیچ گاهی دولت به ان مسوولیت خود عمل نکرده و به مسله کوچی های به عنوان یک معضل حاد اجتماعی و ضد مدنیت توجه نداشته است که امید حل این مشکل در اذهان مردم به یاس و ناامیدی مبدل گشت امید میرفت تا با خاتمه یافتن این پدیده( کوچی گری) ضد مدنیت و شهرنشینی که در تقابل مستقیم با انهای که اسکان پذیر دایمی اند و از مزایای زنده گی دسته جمعی و مدنیت برخودارهستند و به تور مداوم از مشکلات و چالش ها و اسیب های شدید مالی و جانی که از جانب این قابیل نیمه وحشی به پیکره ای مدنیت انسان های ساکن وارد میاید به صورت دایمی و برای همیشه نقطه پایان قرار دهند اما با تاثر فراوان هستند جریانات سیاسی فاشیستی و نشنیلستی که از روند کوچی گری و دوام ان به عنوان یک حربه سیاسی، نقطه فشار و ستون پنجم در ساحات اسکان اقوام بومی اریانا زمین سوه استفاده نموده و سود میبرند. با دقت به پیشنه کوچی گری و جهات مشترک زبانی قبیلوی و تا جای هم سمتی که در میان پشتون های ناقل در اریانا زمین و این اقوام نیمه وحشی ( کوچی ها) وجود دارد. همیشه قدرتمندان فاشیست پشتون درمیان این قبایل نفوذ داشته و هر ان از انها به عنوان ابزار مبارزه و به عنوان نماد از توحش، بربریت و خشونت سود برده اند تا تضمینی داشته باشند برای حضور سیاسی خود در شمال و ساحات مرکزی کشور اگر به مسیر پرخم و پیچ جریانات سیاسی که محصول ان جزاعمال استبداد و استثمارازجانب پشتونها بر اقوام غیر پشتون در کشور چیزی دیگر در امتداد نداشت است در شمال کشور هر باری که صدای های ازادی خواهی و داد خواهی و عدالت پژواک نموده و دولت مرکزی برای سرکوب ان اقدام نموده است در ابتدا از حضور کوچی ها در شمال به عنوان نیروی های ستون پنجم خود استفاده برده و در نخست این کوچی های بوده اند که دست به فرونشاندن قیام های ضد استبداد و عدالت خواهی زده اند . اما ازمون های پیاپی تاریخی در این کشور نشان دهنده زوال اقتدار فاشیستی پشتونها و گذاشتن نقطه پایانی بر حضور سیاسی این قبیله بود . اما دیری نپاهید که دست های برون مرزی از انطرف از تعمیر ای اس اس پاکستان برای چندمین بار کوشش کرد تا قضایای سیاسی افغانستان را مهار در دست داشته باشد برای اعمال یک چنین نفوذ و حاکمیت از قبایل متوحش انطرف مرز که انها هم نسب و ذات پشتون اما مکار و حیله گر داشتند استمداد کمک فکر و ابزاری نمود که در نهایت منجر به ایجاد جنبش خود کامه طالبان یا پشتونهای متوحش و افراطی گردید الایکه استبداد طالبان متحجر قوام گرفت برای چندمین بار دوباره کوچی این جرات را پیدا نمودند تا پروسسه نقل مکان به شمال کشور را از سر گیرند و کوچی گری این بار از حمایت علنی حاکمیت متحجر و تاریک اندیش طالبانی برخوردار بود طوریکه سقوط شمال کشور به دست طالبان را و عامل این سقوط را همه ای ملت و حتا خود طالبان کوچی که در این زمان در شمال کشور حضور داشتند میدانند. شاید پرسشی ایجاد شود که چرا فاشیسم سیاسی پشتونها از کوچی ها هم منسک و هم نسب خویش به عنوان ستون پنجم سود میبرند ؟

و شاید این پاسخ تا به جای مرتبط به موضوع باشد که از گذشته های دور حضور کوچی در افغانستان این قبایل به منظور دفاع از خطرات احتمالی که شاید در جریان نقل از یک منطقه دور دست به منطقه دور دست دگیر مینمودند از دولت هم پیمان خویش این طرح را بهانه یا نیرنگ قرار داده و تا گلو خود و تمامی کوچی را مسلح و نیز حق حمل اسلحه از دولت گرفتند که این خود ماهیتا زمینه ساز ایجاد ستون پنجم فاشیسم در ساحات غیر خود شان گردید. خصوصا که این از جریان برای نخستین بار اش عبدالرحمن خان به صورت علنی برای سرکوبی مردم ساحات هزاره نشین استفاده فوق العاده عظیمی را کرد. که پس از ان همه مظالمی که بر اقوام متعدد هزاره در زمان اقتدار عبدالرحمن صورت گرفت عده ای کثیری از این مردم به کشور های همجوار به طور دایمی پناهنده گردیدند و عده بی شماری را هم عوامل و دلالان درباری در بازار های برده فروشی اسیا میانه و شبه قاره هند برای فروش فرستادند.

استبداد درباری عبدالرحمن خان نسل به نسل سلطنت دوام یافت تا جایکه اخیر مورث سلطنت درباری ظاهر شاه هم در حق تمامی اقوام غیر پشتون و به طور اخص ان بر هزاره روا داشت. تا بلاخره پس از فروپاشی سلطنت و سقوط نظام شاهی و به قدرت رسیدن جریانات جدید با افکار و ایدولوژی سوسیال کمونیستی حضور اقوام کشور به گونه ای بسیار ضعیف در اقتدار سیاسی سوسیالیستی شان محسوس گردید و این حضور اندک اندک افزایش قابل ملاحظه ای را کسب کرد. که بعد از رخداد ها و انقلاب های پیاپی در کشور در تنویر افکار عامه نقش موثر خود را داشت . اما در شرایط کنونی ساختار سیاسی دولت فعلی بیشتر متبنی بر نظام مردم سالار استوار است حضور تمامی اقوام در اقتدار سیاسی تا به جای تضمین شده است باز ساحات مرکز از جمله ولسوالی بهسود ولایت میدان وردک با چالشهای عمده از جمله ناامنی و حمله ای کوچیان فصلی به قرا و قصبات اهالی بهسود که در نتیجه منجر به درگیری میان مردم محل و کوچیان شد عده ای از مردم منطقه مجبور به ترک خانه های خود شده اند تا شاید افراد ستون پنجم فاشیسم قبلیوی دست از خشونت بکشند اما با تاسف که خشونت کوچی ها شدد بیشتر گرفت و انها دست به اتش زدن چند باب مکتب ها زده اند که از حمایت فاشیست های پشتون شامل در ساخت سیاسی دولت برخودار است.

در نهایت این مسوولیت دولت و مجرای قانون گذار و ناظر بر تطبیق قانون است که به مسئله کوچیان و ابزاری شدن این قبایل در چنگ فاشیست های متعصب نگاه کرده و راه حل نهای و کلی را ارایه دهند تا در اینده های دورپسران و و دختران ما دیگر از وحشت تروریسم ،طالبانی شدن و توحش تعصب نشنلیست های در امان بمانند.
نجیب آرین
*
**
***
**
*
چو ایران نباشد ، تن من مباد

درویش دریادلی

از زمانیکه در سال 1247 هچری – شمسی ، سران قبیله های اوغان کامیاب شدند که حاکمیت قبیله ای خویش را در بخشی از سرزمین بزرگ ِ ایران – خراسان بنیاد نهند ، برای ما مردمان بومی ایران – خراسان که تحت سیطره ای وحشیانه ای آنها قرار داشته ایم ، مصیبت های وصف ناپذیری را به ارمغان آورده اند . یکی از آن مصیبت های جانسوز این است که اوغان شاهان و فاشیست های قبیله سالار همواره کوشیده اند پیوند های تاریخی ، فرهنگی ، زبانی و دیگر رشته های انسانی ما را با مردم ما در آنسوی مرزهای انگریز ساخته ای تحمیلی به گونه ای دردناک ببرند و در وادی سوزان از خودبیگانه گی نگه مان دارند.

در مدت دو صد و پنجاه سال حاکمیت فاشیستی اوغان شاهی ، به ویژه در یک صد و پنجاه سال پسین ، از عبدالرحمن کله منار ساز تا ملا عمر ِ کور ِ لنگوته دراز و اکنون حامد کرزی و حواریون سوپرفاشیست اوغان ذلتی اش ، همه رذیلانه تلاش داشته اند که هویت اوغانی خود را به جبر و زور و صد ها نیرنگ هویت همگانی مردم ما سازند . قبیله پرستان ِ سر تنبه ء اوغان با چشم پاره گی و بی منطقی عجیبی ازما میخواهند که ما تاجیک ها ، اوزبیک ها ، هزاره ها ، ترکمن ها ، بلوچ ها ، پشه ای ها ، ایماق ها ، قرغزها ، عربها ، هندو ها و دیگران ، خود را " اوغان " بخوانیم . شرط ِ انسان بودن و شهروند بودن ما را " اوغان " بودن و به زبان پشتو سخن گفتن می دانند ! ( برنامه حزب اوغان ذلت را نگاه کنید ، کتاب دویمه سقاوی را بخوانید ) .

حقیقت این است که رشته های تاریخی ، فرهنگی ، زبانی و قومی ما با اوغان ها خیلی کمرنگ تر و نهایت ضعیف تر از رشته های تاریخی و عمیق و درازی است که ما با مردمان اصلی خراسانی خود مان داریم . اگر زور و جبر در کار نباشد ، بسیاری از مردم ما هرگز یک واژه ای پشتو را هم فرا نخواهند گرفت . چون هیچ نیازی به آن ندارند ، چون زبان پارسی زبان همگانی مردمان گستره ای فرهنگی بزرگ ما می باشد که در درازای سده ها زبان مراوده ، زبان دیوانی ، زبان خود اختیار کرده ای مردم ساکن در سرزمین ما بوده است و احتیاجی برای زبان پشتو نداشتیم و پس از این هم نخواهیم داشت . هویت ما ، از هزاران سال به این سو ، آریایی – ایرانی – خراسانی بوده است . در این دو صد و پنجاه سال تسلط جابرانه ای خویش ، اوغان شاهان بسیار برنامه های تصفیه های نژادی و کوچ دادن های اجباری و زمین سوزانی و اوغان سازی میهن ما را عملی ساختند ، اما هنوز که هنوز است هیچ کس از مردمان غیر اوغان ، در تمام سرزمین ما ، خود را اوغان نمی دانند و به تاجیک بودن ، اوزبیک بودن ، هزاره بودن ، ترکمن و بلوچ و ایماق و قرغز و . .. بودن خویش می بالند .

صرف دو گروه از مردمان غیر اوغان ، بدون دقت به نهاد ِ شیطانی این مساله ، خود را به اثر تلقین و با ناخود آگاهی " اوغان " می خوانند : یکی کسانی که در اثر شستشوی ذهنی حاکمیت فاشیستی اوغان شاهی و تلقین های همیشگی اوغان سازان ، به این پندارند که هرکس از اوغانستان است ، اوغان هست . اکثر این افراد از پیشینه ای تاریخی این مساله و از اهداف عظمت جویانه ای فاشیستی که در نهاد برنامه های اوغان سازی نهفته است آگاهی ندارند . دوم ، کسانی که در اثر جنگ های سی سال پسین از وطن آواره شده و در کشورهای دیگر پناه گزیده اند نیز بدون خواست خود شان ، نظر به تعاملات رسمی کشورها ، به نام اتباع کشوری که از آن فرار کرده بودند نامگذاری شدند و نام جعلی " اوغان " بالای شان نهاده شد . از کدام کشور آمده ای ؟ از اوغانستان . تعامل طوری است که در دفتر و دیوان کشورها ، هر کسی که از اوغانستان آمده باشد ، به نام اوغان مسما می شود . این یک پیش آمد ِ بسیار خجسته برای فاشیست های اوغان بود که تقریبا پنج میلیون نفر آواره ای اوغانستان در کشور های گوناگون به نام اوغان خوانده شدند و خود این آواره گان نیز بدون توجه به پی آمد های فاجعه بار این اوغان شدن ِ ناخواسته ، مساله را سهل گرفتند و خود را اوغان گفتند . این به معنی برآورده شدن ِ یکی از بزرگترین آرزو های فاشیزم اوغانی بود که حالا فاشیست ها همین موضوع را دست آویز ساخته و اوغان خواندن ِ همگان را حق مسلم خویش میدانند و کسانی را که در این روند خلل ایجاد می کنند و حقایق تاریخی مساله را برملا می سازند ، بدترین دشمنان ِ اوغانستان و مزدوران خارجی و چه و چه های دیگر می شمارند ! در حالیکه اطلاق نام " اوغانستان " بالای سرزمین ما خود یک اختراع انگلیس ها بود و کسانی که دیوانه وار برای تحمیل آن نام جعلی تلاش ورزیده اند ، همه جیره خواران و چاکران حلقه بگوش بیگانه بوده اند که در این دو صد و پنجاه سال یکی از پی دیگر زمام امور را در دست دارند : از احمد خان ِ ابدالی تا حامد کرزی پوشالی !

با " اوغان " خواندن ِ ما ، همه چیزمان را از ما گرفتند . آن تاریخ هزاران ساله ای آریایی - ایرانی – خراسانی ما ، آن فرهنگ ِ دیرین سال و پُر جلال ِ ما ، آن هویت و نام و نشان ِ حلال ِ ما ، هر آنچه که بود مال ِ ما ، همه را ، از دست ما ربودند . اوغان ، خودش ، از دیدگاه تاریخی – تمدنی در هیچ جای تاریخ پایگاهی مهمی نداشته است . چند قبیله ای از اطراف کوه سلیمان ، به هرطرف پراگنده شدند ، مردمان بومی خراسان را تاراج کردند ، زمین های مردم را به اجبار در تصرف خویش درآوردند ، تا توانستند خون ریختند ، آدم کشتند ، کوچ اجباری دادند ، کله منار ساختند و ... تا بر بخش های از سر زمین پاک خراسان تسلط یافتند و پس از مدتی دیده درایی را به حدی رسانیدند که خواستند ریشه های فرهنگ ها و هویت های مردمان غیر اوغان را بخشکانند و آنها را به خود بیگانه گی و مسخ شده گی هویت گرفتار سازند . این تلاش ضد بشری شان تا همین امروز به شدت جریان دارد و حاکمان ِ فاشیست کنونی تحت رهبری حزب تبه کار اوغان ذلت با شیفته گی و جنون خاصی ، با پشتگرمی که از باداران خارجی خویش دارند ، میخواهند برنامه های نیمه کاره ای فاشیستی را به شتاب هرچه بیشتر عملی سازند و اوغانستان را همان گونه که در کتاب مانیفست فاشیزم اوغانی ( دویمه سقاوی ) تجویز شده است ، به یک کشور تک هویت اوغانی زیر سلطه ای مطلق ِ قبیله پرستان اوغان ، تبدیل سازند که در آن فرهنگ بدوی قبیله بر تمدن هزاران ساله ای ایرانی – خراسانی ما پیروزمندانه بتازد و بر شمشیر خون آلود خود بنازد !

چیزی مسخره ایکه شتربانان ِ فرهنگی فاشیزم اوغانی این جا و آن جا به آن دست می زنند این است که برای به رخ کشیدن شوکت ِ تقلبی اوغانی خود ، دست به تحریف آثار گهربار شاعران و اندیشمندان ایرانی – خراسانی ما می زنند و برای خویش یک شکوهی کاذب دست و پا می کنند . یک وقتی ، جایی خوانده بودم که یکی از دلقکان فرهنگی اوغان ، به شعر های حماسی فردوسی بزرگ دستبرد زده و یک شعر بسیار بلند آوازه ای آن شاعر شکوهمند زبان پارسی را ، از جوهر اصیل ایرانی اش تهی ساخته و به جای آن با بیشرمی ویژه ایکه شتربانان فرهنگی فاشیزم اوغانی دارند، کلمه ای خنجری " ایران " را برداشته و نام ناساز ِ " اوغان " را به جایش نهاده است !

فردوسی بزرگ در یک سرود جاودانه اش چنین گفته بود :

چو ایران نباشد ، تن ِ من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

آن شتر چران فرهنگی فاشیزم اوغانی ، گرفته بود ، به جای نام " ایران " نام " اوغانستان " را گذاشته بود :

نباشد چو افغانستان تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد !

آنجا ، این را دیدم و از آن سالها گذشت . این روز ها ، باز می بینم که یکی از تارگاه های که اوغان بودن را شرط انسان بودن می داند ، در پیشانی تارگاه خویش ، همان شعر فردوسی را جا داده است ، اما به شکل تحریف شده و اوغانی اش :

چو کشور نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد !

بی اینکه من از آن عاشقان شوکت کاذب اوغانی بپرسم ، نیک میدانم که دلیل شان این است : چون در شعر فردوسی کلمه ای ایران به کار رفته است و ایران نام کشور مشخصی در همسایه گی اوغانستان است و ما میخواهم این شعر را برای بیان احساسات خود در رابطه با کشور خودما اوغانستان به کار گیریم ، لذا کلمه ای ایران را برداشتیم و به جایش کلمه ای کشور را گذاشتیم . همین !

خوب و اما ، تحریف ِ شعر کسی به هر صورتی که باشد ، یک جرم است ، زیر پای کردن ِ امانت داری است ، خیانت فرهنگی است . در عین حال ، این خیانت فرهنگی شترچرانهای فرهنگی فاشیزم اوغانی ، یک چیز دیگر را هم آشکار می سازد ، اینکه : با نام جعلی و تحمیلی " اوغانستان " همه دار و ندار فرهنگی حوزه ای تمدنی پارسی – خراسانی ، همه مفاخر ما ، همه مشاهیر ما ، همه قهرمانان ما و همه دست آورد های هزاران ساله ای ما ، همه در بست به کشوری سپرده می شود که امروز خود را " ایران " میخواند . چون تمام گذشته های ما با نام ایران و خراسان گره خورده است و با هیچ شگرد و نیرنگ و دستبردی قادر نخواهیم بود که هویت ایرانی – خراسانی گذشته ای خویش را نابود سازیم و به جای آن یک هویت موهوم و کاذب و هیچ جایی را بنشانیم . شتربانان فرهنگی فاشیزم اوغانی می توانند در گفتار و نوشتار بزرگان ِ ایرانی – خراسانی دستبرد زنند ، تحریف کنند ، مسخ سازند ، اما نمی توانند ، اصل ِ واقعیت های تاریخی و فرهنگی حوزه ای تمدنی ما را دگرگون سازند .

این حقیقت را که فردوسی ، مولوی ، ابوعلی سینا ، بیرونی ، رودکی ، سنایی ، انوری ، ناصر خسرو ، جامی و صدها شاعر و اندیشمند و هنرمند و دیگر مفاخر فرهنگی و تاریخی ما ، از گذشته ها تا همین صد و چند سال قبل ، همه و همه خود را ایرانی – خراسانی می گفتند و میهن و ماوای خویش را ایران و خراسان می خواندند . هیچ یک از آن بزرگان ، هرگز اوغان نبودند و هیچ پیوندی با قبایل اوغان نداشتند . حالا چگونه می توانیم که آنها را اوغان بسازیم ؟ به شعر فردوسی و شاعران دیگر دستبرد زدن ، نام های اصیل هزاران ساله را برداشتن و نام های نو ساخته و خنده آور اوغانی را به جای شان چسپاندن ، " سبزوار " را " شین دند " ساختن و از این گونه هزاران سیه کاری دیگر را کردن ، این حقیقت را زدوده نمی تواند که اوغان شدن ، ما را هیچ و پوچ می سازد و همه دار و ندار فرهنگی و تاریخی مان را از ما میگیرد .

فردوسی ، اوغان نبود . کسی که با شاهنامه ای فردوسی آشناست ، میداند که فردوسی از اوغان ها با چه صفاتی یاد کرده است . ایرانی بودن افتخار فردوسی بود ، اما ایران فردوسی ، ایران دیگریست . ایران بزرگ آن روزگار ، همین ایرانی نیست که امروز می بینیم . این یک هوشیاری ، رندی و دور اندیشی حاکمان فارس بود که چند دهه قبل ( سال 1935 ) کشور شان را رسما به نام " ایران " ثبت کردند و همچنان نام " خراسان " را بر بخشی از خاک خود رسمیت بخشیدند . یکی از خیانت های بزرگ فاشیزم اوغان شاهی ، ظاهر، داوود ، نعیم ، محمد گل مومند و دیگران ، این بود که در مورد آن اقدام هوشیارانه ای دولت ایران ، هیچ واکنشی نشان ندادند و در واقع از چنان اقدامی بسیار خوش و راضی بودند که مردمان غیر اوغان از پیشنه های ایرانی – خراسانی خویش بریده شوند و آنها بتوانند بگویند که دیگر کسی حق ندارد ایران ایران یا خراسان خراسان بگوید چون حالا ایران یک کشور جدا و خراسان هم بخشی از آن کشور است و افتخار ایرانی و خراسانی هم به آنها تعلق دارد . ما اوغان استیم و کشور ما اوغانستان است . باید برای ساختن همه جانبه ای یک هویت اوغانی تلاش کنیم که کشور ما در پوشش همین هویت اوغانی به وحدت ملی برسد و مردم به جای احساس تعلق به فرهنگ ایرانی – خراسانی ، خود را به فرهنگ اوغانی متعلق بدانند : هرکی از اوغانستان است ، اوغان هست . دا زمونژ زیبا وطن ، دا مو د بابا وطن ، این سر زمین حق بابا ها و انا های ما بود که حالا میراث حلال ماست و شما دیگر صدای تان را بدر نکنید که از کله های تان منار می سازیم ، لگد مال تان می کنیم ، هست و بود تان را بار بار تاراج می کنیم ، خود را و خاک را می فروشیم تا شما غیر اوغان ها را تابع و اسیر خود نگه داریم !

ایران را از همه کتاب های پیشین برداشتن ، به جای آن اوغان و کشور و چیزهای دیگر را نوشتن ، اوج حقارت و درمانده گی فرهنگی اوغان سازان را نشان میدهد . آن ها از بس که از برملا شدن حقایق تاریخی ما وحشت دارند ، از بسکه از نام تاریخی ما ، از نام ایران – خراسان نفرت دارند، به هر بهانه ای واهی میکوشند که بر گذشته ای ما و نام های تاریخی ما خط بطلان کشند و نگذارند که مردم بداند که سرزمین های اکنون اسیر حاکمیت اوغان شاهی ، دو صد و شصت سال پیش بخشی از ایران – خراسان بزرگ بود و تا یک صدو چهل سال پیش هم به نام خراسان یاد میشد . آنها نمی خواهند مردم بداند که آن ایران فردوسی ، ایرانی است که یک بخش بزرگ سرزمین های تحت سیطره ای جابرانه اوغان شاهان را هم در بر میگیرد .

پژوهش های چند ین گانه به روشنی می نمایاند که زیاد تر شهر ها و بخش های مهم و عمده ای" ایران " که فردوسی از آن با افتخار یاد میکند در محدوده ای جغرافیایی قرار دارد که امروز به نام جعلی اوغانستان شهرت یافته است . وقتی ما نام " ایران " را در شاهنامه فردوسی می خوانیم ، نباید چنین پنداریم که همه سخنش در مورد ایران امروزی است . ایران فردوسی ، ایران ماست ، ایرانی که بخش های شمال ، غرب و مرکزی اوغانستان ، سرزمین های تاجیک نشین ، مناطق اوزبیک ها ، ترکمن ها ، هزاره ها و بلوچ ها در آن شامل می باشد .

حالا این شعر فردوسی : چو ایران نباشد تن ِ من مباد -- بدین بوم و بر زنده یک تن مباد ، شعار همگانی مردم ایران امروز است . همانگونه که خود فردوسی با غرور و افتخار ایران میگفت ، همتباران فردوسی در ایران کنونی هم با همان غرور و افتخار ایران میگویند و همانگونه که فردوسی آن شعر را با سربلندی سروده بود ، همتباران فردوسی در ایران کنونی نیز آن را با سربلندی میخوانند و ازش لذت می برند . اما ، ما مردمی که در اسارت اوغان شاهان جبار و مستبد بوده ایم ، ما مردمیکه به زور اوغان ساخته میشویم ، ما مردمیکه حق تبارز نام و هویت اصلی خود را نداریم ، ما همتباران فردوسی در این بخش خاک ایران آن روزگار ، نه تنها با فردوسی بیگانه می نماییم ، بلکه همه رشته های مان را با فردوسی گسسته ایم به خاطریکه فردوسی ایرانی بود و ما اوغان شده ایم !

ما چرا به خاطر یک نام جعلی و تحمیلی به این همه رنج و سرگردانی فرهنگی و هویتی و تاریخی گرفتار بمانیم ؟ تا کی و زود تر کدام شعر و اثر بزرگان و مفاخر فرهنگی و هنری ایرانی – خراسانی مان را دستکاری کنیم و از هر جاییکه در آثار آنها ایران و خراسان نقش شده است ، آن نام های اصلی را برداریم و نام جعلی اوغان و یا یک کلمه ای دیگر را بگذاریم ؟ ما چرا و به چه خاطر مولوی مان را ، فردوسی مان را ، حافظ و سعدی و انوری و سنایی و خاقانی و رودکی و بیرونی و پورسینا و ناصرخسرو و جامی و دیگر و دیگرانی را که همه شاعران و اندیشمندان و مفاخر خودما استند و همه ای شان ایرانی – خراسانی بودند ، اما " اوغان " هرگز نبودند ، به کدام منطق اوغان بسیازیم و در آثار شان دخل و تصرف نموده آن را تحریف و مسخ نماییم ؟

فردوسی از ما یاد میکند ، از سرزمین و میهن ما یاد میکند ، از هرات ، از غزنه ، از زابل ، از کابل و دیگر شهر های ما یاد میکند ، حماسه های مردم ما را می سراید ، ما را به همان نامی که داشته ایم می خواند ، برای زنده نگهداشتن هویت ما سالهای زیاد از عمر عزیز خویش را قربان می نماید و شاهنامه را می سازد که برای ما به میراث بماند و ما از آن به خودآگاهی رسیم و تسلیم سیاهی و بی خردی دزدان سر گردنه ها و دشت هایی نشویم که فردوسی وصف شان را کرده است . اما با درد و دریغ که وارثان همان دزدان سر گردنه ها و رهزنان دشت ها، امروز آیینه ای روشن هویت و زبان ما را می شکنند و با لکه ای نام اوغان آنرا سیاه می سازند – شاهنامه را تحریف و تحقیر می نمایند !

من از شترچران های فرهنگی فاشیزم اوغانی می پرسم که اگر این همه از زبان پارسی - دری و فرهنگ اصیل ایرانی – خراسانی ما نفرت دارید ، اگر از هویت و اصلیت فردوسی ها و پور سینا ها و صدها و هزاران شاعر و نویسنده و متفکر ما وحشت دارید ، چرا نمی رویید و از زبان و میراث های فرهنگی خود تان بهره نمی گیرید که می آیید و شعر و نبشته های بزرگان ما را برای مقاصد شوم خویش تحریف و مسخ می نمایید ؟ آخر تا صد و چهل سال قبل ، اوغانستان موغانستان را کس نمی شناخت . همه آگاه اند که نام اوغانستان را هم نماینده ای انگلیس بر ساحه تحت تسلط امیران خود فروخته ای اوغان نهاد و از آن پس طوق لعنت این نام به گردن تمام مردم ما به جبر و به نیرنگ افگنده شد و میخواهید که با همین نام بی ریشه و بی بنیاد ، همه تاریخ هزاران ساله و همه فرهنگ گشن بیخ و گلشن نمای ما را محو و نابود سازید و آرزو هم دارید که ما در مقابل تان سکوت اختیار کنیم !

شما فردوسی را بیگانه می دانید و بیگانه می خوانید ، اما فردوسی برای ما بیگانه نیست . فردوسی شاعر حماسه های جاویدانی مردم ماست ، فردوسی همان سان از ماست که مولوی و ناصر خسرو و جامی از مایند و همه هم ایرانی – خراسانی اند ، نه اوغان . شما هر قدر سفسطه بگوئید ، هر قدر چرند پراکنی کنید ، فرهنگ پارسی – ایرانی – خراسانی ،همان که بود ، هست و خواهد بود ، رشد میکند ، تکامل می کند ، با تمدن بزرگ انسان در جهان بیش از پیش می پیوندند ، اما مقهور فرهنگ قبیلوی شما نخواهد شد !

این هم چند بیت از شعر فردوسی بزرگ - آیینه دار ِ فرهنگ و زبان ما :

ندانی که ایران نشست منست

جهان سر به سر زیر دست ِ منست

هنر نزد ایرانیان است و بـــس

ندادند شـیر ژیان را بکــس

همه یکدلانند یـزدان شناس

بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس

دریغ است ایـران که ویـران شــود

کنام پلنگان و شیران شــود

چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم

جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم

همه سربسر تن به کشتن دهیم

بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم

چنین گفت موبد که مرد بنام

بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام

اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار

چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار


اقتباس شده از سایت مبارز تاجیکم
*
**
***
**
*
فاشیزم پشتونی، یک جریان بسیار سر تمبه، شله، یک دنده، کور منطق و بسیار جدی برای رسیدن به هدف های شوم و شیطانی خویش است. همین جریان فاشیزم پشتونی در دوصد و پنجاه سال سرزمین ما و مردم ما را به صدها مصیبت گرفتار ساخته و امروز هم در جهت تباهی ما با بیباکی تلاش دارد.

میگویند که " اگر دنیا را آب بگیرد، مرغآبی را تا لنگش ". اگر اوغانستان در آتش بسوزد، اگر مردمش در فقر و بدبختی و سیاهروزی دست و پا زند، اگر از آسمانش سنگ ببارد و از زمینش خون بجوشد، اگر سیلاب ها بیاید، اگر زلزله ها شود، اگر کشور از یک رو به دگر رو گردد، اگر تجاوزگر خارجی بیاید، اگر تاراجگر داخلی بیاید، اگر شب باشد، اگر روز باشد، در هر وقت، در هر حالت، در هر وضعی فاشیست های پشتون کار خود را میکنند و در قصه ای هیچ چیز دیگر نیستند جز عملی ساختن هدف های عظمت طلبانه و برتری جویانه ای پشتونیستی.

یگانه غم اصلی، یگانه فکر اساسی، یگانه سوادی واقعی فاشیست های پشتون همیشه فقط یک چیز بوده است: حاکمیت مطلق پشتونها در تمامی عرصه های سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی در اوغانستان.

فاشیست های پشتون، از هر ایدیولوژی، از هر عقیده، از هر دین و مذهب و رسم و رواج، از هر چیز خوب و بد، برای رسیدن به هدف خویش استفاده می کنند. مزدوری می کنند، خود را به بیگانه ها میفروشند، در زیر پای قدرتمند ها می خوابند، هر پستی و ذلت و خفت و خیانت را قبول می کنند، فقط به خاطر آنکه قدرت در دست شان باشد و بتوانند برنامه های خود را عملی سازند.

امروز که اوغان ذلتی ها، سور خلقی ها، پیروان عبدالرحمن خان و هاشم خان و محمدگلخان مومند و غلام محمد خان فرهاد (پاپا)، یوغ برده گی امریکا بر گردن، قدرت را در انحصار مطلق خویش دارند، یک ثانیه، یک لحظه، یک دقیقه، یک ساعت و یک روز را ضایع نمیکنند، همه کارهای خود را قدم به قدم به بسیار دقت و سنجش، چه از راه نیرنگبازی، چه از راه عوامفریبی، چه از راه نامردی، و به هر طریق دیگری که باشد، انجام میدهند.

فاشیستهای پشتون در دو صد و پنجاه سال، در هر مقطع و هر دوره بر ما مردمان ملیت های غیر پشتون تاختند، ما را با هویت و تاریخ ما بی پیوند ساختند، در میان ما تفرقه انداختند، حکومت کردند، ظلم کردند، خیانت کردند. نام اصیل سر زمین ما را از خراسان به اوغانستان تغییر دادند، زبان جهانی و با عظمت فارسی را که همیشه زبان رسمی و همگانی سرزمین ما بوده است، با هزار حیله و خدعه و خیانت کوشیدند که به حاشیه نشین سازند و به جای آن زبان قبیله ای خویش را حاکم گردانند، مردم بومی مناطق غیر پشتون را به زور و جبر کوچ دادند و از زمین های شاد و آباد به کوه ها راندند و به جای آنها مردمان قبایل پشتون را در مناطق و زمین ها و جایدادهای غضب شده مسکون ساختند، برای قبایل پشتونی که در غارت و چپاول مال و ناموس مردم غیر پشتون از خود بیرحمی و شقاوت بیشتر نشان دادند صد ها امتیاز و موقف خاص قایل شدند که هم از خدمت زیر بیرق معاف بودند و هم از پرداخت مالیه معاف بودند و هم زمین های خاصه و عالی شمالی و دیگر بخش های حاصلخیز کشور در اختیار شان قرار داده شد!

فاشیستهای پشتون در هیچ زمانی از تطبیق نقشه ها و برنامه های ضد بشری و وحشیانه ای خویش دست برنداشته اند. امروز هم اوغان ذلتی ها و دیگر پشتونیست های حاکم در اوغانستان هر روز، ضربه های نو بر پیکر نحیف و لرزان همزیستی قومی میزنند و در جهت ضعیف سازی و از میان برداشتن هویت ها و زبان های مردمان غیر پشتون شتابان گام میگذارند. در همین راستاست که برنامه ء فاشیستی پشتو سازی معارف را چند روز قبل توسط معین وزارت معارف (صدیق پتمن) به اطلاع همگان رساندند.

هدف اصلی پشتونیستهای اوغان ذلتی و دستیاران قبیله پرست شان این است که تحصیل و تعلیم را برای فرزندان ملیتهای محروم غیر پشتون دشوار تر از پیش سازند و آنها را نه تنها از تحصیل با زبان مادری شان محروم سازند، بلکه به این طریق در کنار صد ها مشکل اقتصادی و اجتماعی و نبود مکاتب و مدارس و وسایل و امکانات تحصیل، مشکل زبانی را نیز بیافزایند و تحصیل را برای فرزندان غیر پشتون ناممکن بسازند.

سیاست تحمیل زبان پشتو بر معارف کشور یک سیاست فاشیستی تجربه شده، شکست خورده و افتضاح آفرین است که پشتونیست های بیمار میخواهند بار دیگر عملی اش سازند.

ما مردمان غیر پشتون باید در مقابل تمامی برنامه ها و نقشه های فاشیستی پشتون سازی اوغانستان مبازره ء اصولی و همه جانبه را سازمان دهیم و نگذاریم که پشتونیستها فرهنگ و زبان قبیله ای خویش را بر همه مردمان غیر پشتون تحمیل نمایند. سهل انگاری، غفلت، کرختی، خواب های خرگوشی، ترس، جبن، سکوت، بی تفاوتی و دست زیر آلاشه نشستن سبب نابودی هویت و فرهنگ و زبان ما، سبب اسارت و غلامی و حقارت جاویدانی ما خواهد شد.

پشتونستهای فاشیست، این سگان قوله کش در حاشیه های جهل قبیله، هنوز هم تلقین های دروغین " اکثریت " بودن قوم پشتون را قوله می کشند، هنوز هم چهار پای خویش را در یک چپلی میکنند و میگویند که " پشتونها در اوغانستان اکثریت استند " و حق دارند که زبان شان در کشور حاکم باشد. در حالیکه این ادعای شان یک خیالبافی پوچ و بی اساس می باشد که هیچ پایه و بنیاد منطقی و علمی و واقعی ندارد. پشتونیستهای فاشیست بی خریطه فیر کردن را از پشوای و پدر بزرگ خود، امیر عبدالرحمن خان، به ارث برده اند. بی خریطه فیر کردن و بی منطق "پورته" کردن، عادت پدری شان است.

در غیبت یک سرشماری دقیق و بیطرفانه که تحت نظر موسسات با اعتبار ملی و بین لمللی صورت گیرد، ما نمیتوانیم با خیالبافی های نابخردانه یک قوم را اکثریت و دیگران را اقلیت بخوانیم. تا زمانی که نفوس اوغانستان به صورت دقیق و علمی شمرده نشده، حتی بر مبنای قیاس های عامیانه نیز نمیتوانیم مدعی اکثریت بودن پشتون ها در اوغانستان باشیم. به همانگونه که میگوییم تاجیک ها، یک اقلیت قومیست، هزاره ها و اوزبیک ها و ترکمن ها و بلوچ ها و غیره اقلیت های قومی اند، باید بگوییم که پشتون ها نیز یک اقلیت قومی استند.

اقلیت بودن قوم پشتون هم به هیچصورت به معنای آن نخواهد بود که گویی پشتونها " بزرگترین اقلیت " کشور اند. جایگاهی اقلیت بودن آنها هم هنوز مشخص نیست و به هیچ شعبده بازی و دیده درایی نمی توانند خود را به شکلی از اشکال " بزرگتر " از دیگران نشان دهند. پشتون ها اصلا باشنده گان بومی چند نقطه خیلی کوچک و محدود اوغانستان میباشند که ساحه بود و باش اصلی آنها در مقایسه به مساحت عمومی کشور خیلی کوچک می باشد. بخاطر آنکه اصل حقیقت برملا نگردد و تعداد واقعی نفوس پشتون در وطن ما معلوم نشود، حاکمان غدار پشتون همواره کوشیده اند که مانع نفوس شماری درست و عادلانه گردند و آمار و ارقام واهی و من درآوردی و جعلی را به مردم عرضه داشته اند که در آن پشتون ها گاهی سه برابر و گاهی دو برابر نفوس مجموعی همه ملیت های دیگر نشان داده شده اند. بعضی وقت ها که نمی توانند پشتون ها را خیلی مبالغه آمیز بزرگ نشان دهند، میگویند که پشتون ها شصت درصد نفوس کشور را تشکیل میدهند. اگر بپرسی که: این محاسبه را از کجا آورده اید؟ میگویند که: علامه امیر عبدالرحمن خان کله منار ساز، علامه غازی نادرخان غدار، علامه سردار هاشم خان جلاد، علامه عبدالحی حبیبی جعلکار، علامه گل محمدخان مومند مکار، علامه سردار محمد داوود خان دیوانه، علامه سردار نعیم خان کر، علامه غلام محمد فرهاد پاپای سگباز، علامه انورالحق احدی زنچو، علامه اشرف غنی احمد زی ایزک، علامه حنیف اتمر نراد، علامه فاروق وردک شیاد، علامه ملا عمر آخند کور، علامه روستار تره کی مالیخولیایی، علامه شلغم سیستانی آبرو ریخته، علامه ولی احمق نوری کله گاو، علامه داکتر عزیز چرسی، علامه حبیب غمخور مشهور به بودنه، علامه پرفیسور هاشیمیان مشهور به چارتراش، علامه چاچا ماروفی مشهور به گوزی و دیگر علامه های فاشیست و مارشال شاه ولیخان های ترتری چنان گفته اند و سخن آنها هیچوقت غلط نیست!

دلایلی را که پشتونیست ها و اوغان ذلتی ها برای موجه نشان دادن برنامه های پشتون سازی کشور و پشتو سازی معارف اوغانستان بیان می کنند، همه پوچ و مزخرف و احمقانه می باشند که برای هیچ انسان بامعرفت و آگاهی قابل پذیرش نخواهند بود.

یک موضوع، بسیار روشن و آفتابیست که زبان فارسی یگانه زبانی می باشد که اکثریت مردم اوغانستان، از هر قوم و تباری که استند، به اختیار خویش و بدون کدام جبر و زور و تحمیل، با آن تکلم می کنند. اگر پشتونیستهای فاشیست بیمار و عقل باخته و غرق در عقده نباشند، باید برای ارتقای معارف، به ویژه در شرایط بحرانی کنونی کشور، در پرتو همین زبان همگانی و جا افتاده ای فارسی برنامه های موثری روی دست گیرند و بر دشواری های بیشمار موجود که کودکان و نوجوانان کشور دارند یک مشکل غیر ضروری دیگر را نیفزایند. اما، از پشتونیستها این توقع بیهوده است. چونکه آنها هیچ کاری را که بر عقل و خرد و منطق و ارزشهای انسانی و عدالت و حقانیت استوار باشد نمی پذیرند.

پشتونیستهای فاشیست را تنها با مبارزه ء قاطع و متحدانه میتوان بر سر جای شان نشاند و جلو لجام گسیختگی شان را گرفت. پشتونیستها نمیگذارند که جنگ و دشمنی و کینه و عقده و حساسیت های قومی از میان رود، پشتونیستها کشور مارا به سوی انفجار های نوین، به سوی تنش های مداوم، به سوی رویارویی های خونین و بد فرجام می رانند. امروز چون پیکر لاغر خویش را در سایه ء قدرت نظامی و حمایت مالی امریکا هزاران بار بزرگتر از آنچه که هستند می بینند، می پندارند که دنیا به کام شان خواهد بود. از همین خاطر همه لگام ها را گسیخته اند و بیباک و بی پروا، مستی می کنند و هر طرف می تازند. غافل از آنکه مانند پیشینیان خویش در این آزمونگاه نیز خیلی چیز ها را می بازند و در این سفر خاینانه به جایی که آرزو دارند نخواهند رسید.

آتش بگير، تا كه بداني چه مي‌كشم
احساسِ سوختن، به تماشا نمي‌شود
0

#23 User is offline   Khurasani Icon

  • Advanced Member
  • Icon
Group:
Administrators
Posts:
763
Joined:
30-July 07

Posted 07 August 2009 - 09:45 AM

بدین مناسبت بتاریخ اول حمل سال 1385 خورشیدی ازاین قلم طرح سیاسی طی عنوان « تغییر نام افغانستان به خراسان » بشکل گسترده در مطبوعات درون مرزی وبرون مرزی بنشر سپرده شد. مردمان صلح خواه کشور ما واکثریت نهادهای سیاسی و فرهنگی، خردمندان وشخصیت های مختلف سیاسی ومذهبی از این طرح سیاسی « صلح جاویدان » حمایت، قدردانی و پشتیبانی نمودند.

روشن است که، درک اوضاع سیاسی بخش مهمی در تبیین ومعنا دارکردن اقدامات ورویکرد های فکری ما است. بتاسی ازآن، این جانب با فهم شرایط زمانی ومکانی وبستراجتماعی درکشور، جهت معرفی و توجیۀ ماهیت و اهمیت همه جانبه طرح سیاسی « تغییر نام افغانستان به خراسان » سه سال واند می شود که کار وزحمت تحقیقی و فرهنگی دارم. حاصل این تلاش تحریر کتابیست در بیان عظمت فرهنگی حوزۀ تمدنی خراسان وبازتابیست از توضیح وتفسیر عقل پذیر از نحوۀ تغییر نام کشور کنونی ما به نام کشور« خراسان » ودرفرآیند مستدام به « ملت خراسان». ـ که این اثر در آیندۀ نه چندان دور طی دست کم (600) صفحه به آذین چاپ آراسته و در اختیار مردم ما قرار خواهد گرفت.

در همسویی تحقق اهداف سیاسی نیک وانسانی ما اذعان باید کرد که راهبردهای طرح سیاسی:

یکم ـ « تغییر نام افغانستان به خراسان مدخلی دراه صلح جاویدان »،

دوم ـ « شناسایی خط دیورند آغاز طلوع آفتاب صلح بر فراز افغانستان و پاکستان »،

سوم « صرف با تک زبانی، زبان فارسی ملت خراسان وصلح در افغانستان ایجاد می شود »، از نظر عمل واقدام سیاسی یک پدیدۀ مجرد و شعارگونه نیست. بل مجموعۀ رویکرد های بنیادی وآموزش پویای چند بُعدیی است در کل، که تحقق راستین این راهبرد هادر قالب الگوهای بنیادی باسایر ابعاد زندگی اجتماعی، نمود های هستی وسازندگی شرایط صلح و همبستگی ملی را نهادینه می سازد.

بدین مناسبت ما احترامانه ازدولت جمهوری اسلامی افغانستان واز پارلمان ج. ا. افغانستان واز قوه قضایی ج. ا. افغانستان واز تمام احزاب و نهاد های اجتماعی وسیاسی مستقل و وابستۀ کشور، واز شخصیت های فرهنگی وسیاسی گروهی وانفرادی و...، یکبار دیگرآرزومیبریم که به ارزش واهمیت این سه طرح سیاسی صلح آمیز، توجه سیاسی واخلاقی خویش را مبذول خواهند فرمود وبا اندیشه باز شناختی حق وحقیقت، خردمندانه درجهت تحقق عملی وحقوقی وسیاسی مفردات آن گام استوار خواهند گذاشت. یک حقیقت مسلم است که:

ــ با تغییر نام افغانستان به خراسان وقبول معیار های ارزشی سیاست تک زبانی زبان فارسی در سورفت تشکیل ملت سربلند خراسان ؛ ـ مردم ما یک بار وبرای همیشه از شر خصومت ملی نفاق ملی تعصب زبانی نژادی ومحلی نجات مییابند. نسلی ظهورمیکند بنام « شهروندان خراسانی، ملت خراسان ». که مراتب عشق به وطن ودفاع ازمنافع ملی وبرخورداری از احساس عزت و هویت ملی، در خون، گوشت وپوست و استخوان فرد فرد ایشان یکسان عجین شده ودر حیات حقوق شهروندی تبلورمادی حاصل می کند.

در چنین شرایطی دیگراسلوب کهنۀ تاریخی حمایت راه های عملی سیاست اجیر گیری نیروهای غرضدار خارجی در کشور ما تحت نام به اصطلاح نمایندۀ این قوم ویا آن ملیت ونصب آن اجیرهای دست نشانده در ساختار حاکمیت سیاسی صادراتی وابسته به استکبار، مسدود می شود. وزمینه های عینی رشد مستقل خود گردانی حاکمیت سیاسی متعادل ملی غیر وابسته بوجود می آید.

درآن وقت بگذارکه: یک هندو تبار، عرب تبار، هزاره تبار، پشتون تبار، تاجک تبار، ازبک تبار... بصفت یک خراسانی اصیلی که واقعاً از میان مردم برخاسته و اعتماد ورأای مردم را با اصل ایمان داری به میهن، مردم و منافع ملی کسب کرده باشد، آن شخص سزاواراست که باافتخار وغرورملی حق رهبر جامعه خراسانی را به عهده گیرد و کشور را با خلوص نیت وصداقت انسانی بمعراج تمدن ودموکراسی رهبری نماید.

بازنگری جدی دربازگشت به حل مسالۀ ملی همان تشکیل ملت عقلانی خراسان است. که نه برپایه اصل اشتراک درنژاد، ونه درپیوند خونی ومذهب بوجود می آید، بل براصل هویت مشترک فرهنگی، میراث مشترک تاریخی و سرزمین مشترک ملی، هستی خویش را از جنس نور وروشنایی در بسترۀ صلح وآزادی ووفاق ملی، بنمایش میگذارد.

قسمیکه تذکر رفت دوبُعد دیگری از ابعاد مؤلفه های ساختاری تشکیل ملت عقلانی خراسان یکی طرح سیاسی « شناسایی خط دیورند آغاز طلوع آفتاب صلح بر فراز افغانستان و پاکستان » ودیگری طرح سیاسی برسمیت شناسی وقانونیت دادی تحقق سیاست « تک زبانی، زبان فارسی (1) » بمثابه زبان اصلی و سراسری کل کشور درحدود و ثغور کنونی افغانستان می باشد.

بروشنی مفهوم است! که اهمیت وارزش ادبی وفرهنگی زبان فارسی برای مردم ما، درسازندگی جسم زنده ــ ملتی مفروض به ملت خراسان،بیش از اکسیژن، آب و نان واجب تر است.

احیاء هویت ملی و ایجاد جو ء سیاسی وبافت ارگانیک عمل وارادۀ ملیت ها وقبایل کشور ما زیر لوای « ملت عقلانی خراسان وزبان فارسی وایجاد فضای دوستی صادقانه و واقعی میان همسایگان کشور ما وجهان » پاسخ دیموکراتیک ایست که وطن عزیزمارا بانمود های جاویدانۀ محکم اجتماعی، سیاسی وفرهنگی وتاریخی مشترک آمیخته ساخته وبسوی جامعه انسانی و حقوق مدنی که شالوده آن برگسترش فرهنگ متوازن همگانی استوار است، رهنمون میشود.

اگوست کنت می گوید که " زبان، نوعی از ثروت را تشکیل میدهد. ثروتی که همه میتوانند از آن استفاده کنند بی آنکه کاهشی در انبارو ذخیره انجام گیرد، ثروتی که به همه جامعه امکان بهره گیری از خود را می دهد. زیرا همه افراد جامعه که آزادانه در این گنجینه عمومی شرکت میکنند، نا آگاهانه بر حفظ آن یاری می رسانند "(2).

بناً آموزش ما اززبان فارسی این ثروت ملی ونقش باارزش آن درحیات اجتماعی واقتصادی کشورما، صرف واسطۀ اجتماعی وحاوی ارزشهای سمبولیک نیست. بل بعنوان یک موتور ونیروی محرکۀ فرهنگی ویک نیروی محرکۀ سیاسی وزبان تفاهم ملی میتواند بانورادبی وعلمی خود جامعه را پیوسته روشن نگهه داشته وبمثابه سازندۀ فرهنگ وهویت ملی کلی گسترش یابد.

اول ـ پیدایی وعظمت علمی وفرهنگی زبان فارسی

" فارسی باستان ـ این زبان که فرس قدیم وفرس هخامنشی نیز خوانده شده، زبان رسمی آریاییان دردورۀ هخامنشیان بود، وآن با سنسکریت واوستایی خویشاوندی نزدیک دارد. مهمترین مدارکی که از زبان فارسی باستان در دست است، کتیبه های شاهنشاهان هخامنشی است که قدیم ترین آنها متعلق به « اریارمنه » پدر جد داریوش بزرگ (حدود 610 ـ 580 قبل از میلاد) [ یعنی دوهزارو شش صدو هفده سال قبل از امروز ] و تازه ترین آنها از ارد شیر سوم (358 ـ 338 ق. م.) است. مهمترین وبزرگترین اثر از زبان فارسی باستان کتیبۀ بغستان (بیستون) است که بامر داریوش برصخرۀ بیستون (سرراه همدان بکرمانشاه) کنده شده. این کتیبه ها بخط میخی نوشته شده وازمجموع آنها قریب 500 لغت بزبان فارسی باستان استخراج می شود.

علاوه بر کتیبه ها تعدادی مهر و ظرف بدست آمده که برآنها نیزکلماتی بفارسی باستان نقش شده. منبع دیگر برای لغات این زبان اسامی خاص (اعلام) وبعضی لغات فارسی باستان است که مورخان یونانی پس از تبدیل بزبان خود نقل کرده اند....

ضمناً ازوجود منابع زردشتی درکتابخانهای اروپا وزردشتیان کنونی ایران وهندوستان از دیر باز اطلاع دردست است. دراین متون که به اصطلاح موسوم به متون زردشتی است، مطالب بسیاری راجع به فارسی باستان موجود است. " (3)

فارسی میانه ـ که صورت فارسی باستان وفارسی کنونی است وزبان رسمی دورۀ ساسانیان بوده،از این زبان آثارمختلف بجامانده است.:

کتیبه های دورۀ ساسانی، کتیبۀ شاپور اول درکعبۀ زردشت (نقش رستم) است. از کتیبه های دیگر میتوان کتیبه های « کرتیر » موبد ساسانی را در « کعبۀ زردشت » و « نقش رستم » و « سرمشهد » و « نقش رجب » و کتیبۀ نرس را در » پایکولی » نام برد. (4)

فارسی نو ـ این زبان دنبالۀ فارسی میانه وفارسی باستان است. ازقرن سوم وچهارم ببعد این زبان راکه پس ازدربارهای مشرق درعهد اسلامی بصورت رسمی درآمد(5). چون این زبان جنبۀ درباری و اداری داشت، با گذشت زمان بعنوان زبان شعر ونثر، زبان سیاسی وادبی درسرزمین خراسان شد. باظهور استادان و شاعران وسخنوران بزرگ درقرن چهارم، بتدریج زبان دوم فرهنگی وادبی واداری وسیاسی جهان اسلام گردید.

دردا که چهرۀ پاک وجسم نفیس زبان فارسی درسده های تاریخ حیات خویش، گاهی براثر استیلای مهاجمین برسرزمین باستانی ما، و گهی با دستان ناپاک اجیران وابسته بغیر قهراً زخم برداشته است.

زمانیکه که به تاریخ باستان میهن عزیز خود مراجعه کنیم به ادواری برمی خوریم که محیط صاف زبان وادب، مراحل فضل کمال را پیموده برخورد مینمایم وثمرۀ شایسته سالاری آنرا درفراز نای فراخ عظمت حوزۀ تمدنی آن مشاهده مینمایم.

وضع علمی وادبی دربسترۀ زبان فارسی

یکی ازمؤلفه های سازندگی هویت ملی یک ملت، زبان آن است. ازاینرو شناخت رشد وتکامل زبان فارسی و ابعادفرهنگی وادبی وعلمی آن انعکاس پویایی عقل وافتخارات تاریخی مردم ما تلقی می شود. اهمیت وعظمت زبان فارسی نه تنها در قدامت تاریخ چند هزار ساله آن تجلی می یابد، بل زبانی ایست که در میدان نبرد مقابل زبان عربی به عنوان زبان مسلط جهان اسلام وزبان تکلم خلفای اسلامی ایستادگی کرد و افزون بر آن بزرگترین فرهنگ تمدن اسلامی بوسیلۀ آن زاده شد. زبان فارسی دراعتلای فرهنگ بشری نقش برجستۀ را ایفاء نموده و درفرآیند فراز هستی خود از طلایه داران شعرو ادب و فرهنگ تمدن شرق بحساب می یاید. اینک بگونه مثال فرآیند پیدایی دانشمندان، فیلسوفان وعلما و خردمندان بزرگ، رشد علوم عقلی وعلوم ادبی را درحوزه تمدنی فارسی گویان بخش قارۀ آسیا، در قرون متمادی موردبازشناسی قرار میدهیم.

برخی از گونه های تکاملی نثروشعر فارسی ازقرن چهارم تا قرن هشتم هجری:

بعد از استیلای عرب برسرزمین باستانی ما، سیر ادبی در خراسان و ماورالنهر تاپیدایش نخستین سلسله های خراسانی متوقف ماند. درزمان طاهریان (205 ـ 259 هـ.ق.) ودرعهد صفاریان زبان فارسی دوباره قد برافراشت وبه سوی باروری فرهنگی وعلمی گام استوارومطمئن برداشت.

صفاریان نخستین خانواده بومی خراسان بودندکه دست اعراب را از سرزمین شان کوته ساخته وبرای نخستین بارزبان بومی فارسی را بار دگر جاگزین زبان عربی ساختند. با ظهور ایجاد حاکمیت سلسلۀ خراسانیان پیدایی حرکت رشد یابندۀ فکری ـ علمی وادبی وفلسفی اندیشمندان وعلمای این خطه باستان، رکود گذرای فرهنگی وعلمی پایان می پذیرد. ودراین برهه معین تاریخی بلاد مهم خراسان زمین ازقبیل بلخ، بخارا، نیشابور وری شاهد ظهورمشاهیر علما وفضلأ (علوم ادبی و عقلانی وشرعیه) مانند: ابن العمید، صاحب بن عباد، شاپور بن اردشیر، ابن سعدان، جیهانی، عتبی، ابوالحسن السهلی، ابوالحسن محمد شنبوذ، ابراهیم شنبوذی، ابوبکرالعطارمُقری،محمد بن جریرطبری، ابوعلی جُبّانی، ابوبکر نقاش معتزلی، احمدالکعبی بلخی، ابوزید بلخی، زکریای رازی، ابونصر فارابی، ابوریحان بیرونی و ابن سینا بلخی، ابوجعفر الخازن خراسانی، ابوسعید احمد سجزی، ابوالعباس احمد بن محمد السّرخی، عباس بوزجانی (6)... بوده اند.

اینجا مشت نمونۀ خروار، جهت بیان عظمت فرهنگی و علمی زبان فارسی، بازشناسی برخی از گونه های تکاملی نثر و شعر فارسی ومعرفی گویندگان، علما و فرهنگیان بزرگ این زبان شیرین را، در پنج قرن فوق الذکربتأمل می گیریم:

1ـ گویندگان شعرفارسی در قرن چهارم تا هشتم هجری:

دوره هایکه مورد مطالعه ماست با وجود بروز شرایط گوارا وناگواری تاریخی، از مهمترین وشاذ ترین ادوار ادبی زبان فارسی بحساب می آید. در عهدیکه با قدرت
*
**
***
**
*
یک تجربه خونبار از برگهء تاریخ:

در سال های 1881 تا 1893 میلادی امیرعبدالرحمن به خاطر تحقق سلطهء تک قبیلوی، تک خاندانی، تک فردی خود و نوکر منشی خویش به انگلیس؛ دست به تکفیرها، اسارت ها، کوچناندن اجباری ها، غصب زمین ها، قتل عام ها، کله منارها و تصفیه قومی هزاره ها برد و بیش از 62 در صد از مردم هزاره را کاملا از بین برد. حتا کله منارهای را از سران مقتول برخی از «قبایل غلزایی» و «سایر اقوام» کشور نیز ایجاد کرد. تا اینکه با بیشترین قتل عام های هزاره و غیر هزاره از مردم محکوم و بی دفاع کشور بود که دولت مستبد و مطلق الغنان مرکزی خود را بالای «اجساد شهدای» پشتون و غیر پشتون تحت ستم ما با «افتخارشؤنیستی» تمام تأسیس کرد؛ و نام آنرا «وحدت ملی» گذاشت.

بعدا هم امیر کابل، تعداد قبایل ایلجاری پشتون های غیر سیاسی و بیابانگرد را همراه با «فرامین رسمی» و حتا «فتوا های مذهبی» ملاهای درباری خود به جنگ و کشتارها علیه هزاره ها تحریک و تحریص نمود. امیر به لشکر دولتی و قبایل ایلجاری قومی داوطلب خود در جنگ علیه هزاره ها فرمان های را صارد که «سرهای» هزاره ها از دولت و دیگر همه «زمین ها»، «زنان»، «دختران» و «فرزاندان» هزاره به مثابه غنیمت جنگی و مکافات از شما باشند. امیر کابل، بدین وسیله از یک سو زمینه های قلع و قمع هزاره ها را مساعد ساخت. و از سوی دیگر، «نفاق» و «دشمنی» را میان اهل قبله پشتون و اهل قبله هزاره «جدیدا» تهداب گذاری نمود.

امیر عبدالرحمن به خاطر این هم ملکیت، اراضی هزاره ها و حتا زنان، دختران و فزندان آنها را برای بعضی از قبایل درانی و غلزایی بخشش نمود تا قبایل موصوف از حاکمیت امیر کابل بیشتر در سرکوبی مردم حمایت نمایند.

آیا توزیع دارایی ها، زمین ها، فزندان، زنان هزاره بین برخی از قبایل درانی و غلزایی به «نفع» پشتون ها و برای ایجاد «همبستگی ملی» در افغانستان بود و یا اینکه یک عمل ضد انسان، ضد اسلامی و ضد ملی بود؟

آیا خرید و فروش فرزندان هزاره و کشتن این مردم توسط فوج های ایلجاری ناآگاه و فریب خوردهء پشتون با حمایت لشکر نظامی امیر کابل به «نفع» جامعه پشتون ما و «ایجاد» پایه های وحدت ملی تمام شد و یا اینکه باعث از «هم فروپاشی» عناصر ابتدایی وحدت ملی و همبستگی مذهبی در افغانستان گردید؟

آیا این چنین «کشتن» بی رحمانه هزاره ها توسط امیر، دستگاه جبار نظامی وی و فوج های ایلجاری کوچی به معنای «کشتن» تمام اقوام کشور به نفع استبداد سنتی بومی و بیگانه نبود؟

آیا تقسیمات اراضی مردمان شمال کشور در عصر خاندان آل یحیی برای برخی از قبایل پشتون های درون مرزی و بیرون مرزی کشور به «مفاد» پشتون ها و همبستگی مردم کشور ما انجامید و یا اینکه «اختلاف جدید» را میان پشتون و غیر پشتون در تمام ولایات شمال و حتا کل کشور خلق نمودند و «بحران هویت ملی» را به نفع دشمنان چاق تر کرد؟


پایان

آتش بگير، تا كه بداني چه مي‌كشم
احساسِ سوختن، به تماشا نمي‌شود
0

  • (2 Pages)
  • +
  • 1
  • 2
  • You cannot start a new topic
  • You cannot reply to this topic

2 User(s) are reading this topic
0 members, 2 guests, 0 anonymous users