مرد را دریابید...
25 دي 1388,ساعت 15:10:30

 

 

پرداختن به کارنامه های آدمیان دگر اندیش تنها رسالت و تعهد نیست؛ بل نیاز زمان و گرایش به آرمانهای مقدس است. در این دور تشتت و تشنج فرهنگی و ادبی- در روزگاری که برای زدودن نامهایی که تاریخ یک ملت را اسطوره میسازند، افسانه ها پرداخته شده و دروغی هزار به خورد عوام الناس داده میشود؛ در روزگاری که به ستردن غبار  از روی شخصیتها و پالایش آنان نیازی نیست، چه باید کرد؟

این (چه باید کرد؟) پرولتاریا نیست. مصیبت نامة فرهنگ و زبان یک ملت و یک سرزمین است.

اگر گفتة ماتیو آرنولد را بپذیریم که در اواسط دورة ویکتوریا گفته بود که فرهنگ جستجوی کمال مطلق، به یاری فراگرفتن بهترین اندیشه ها و گفته ها در باب مطالبی که بیشترین ارتباط را با ما دارد، است پس فرهنگ چیزی جز خود ما نیست؛ همان سیمرغ اندیشه های ماست که برای رسیدن به آن به آیینه سیمای روشنفکران و دگر اندیشان- نیازمندیم.

 

روشنگری در یک پیامد، کلیتی سامان یافته از فرهنگ در تقابل با تاریخ است. چیستی هویت و بازشناسی هویت فرهنگی یکی از دغدغه های دیرینسال دگر اندیشان بوده است. نمیتوان ادعا کرد که ادبیات لزوماً روشنگری را در بافتها و نسیج ذهنی خود همراه دارد. نگرش روشنگرایانه به فرهنگ در حال احتضار و طرد کردن دیدگاه های سنتی ادبیات، یقیناً نیاز اصلی نخبه گان بوده است. در نبود این نگرش روشنفکری نویسنده گان و شاعران در گفتمان چیستی هویت خویش- هویت نابسامان جامعه- واقعیت گریزی کرده اند.

در دورة اغتشاش فکری و زبان پریشی عده یی، رهیافت نقادانه و نقب زدن بر فکر و اندیشة نخبه گان جامعه و دریافت نمایه های فکری آنان دشوار کاری است و فقط ژرف نگران میتوانند هویت- بدون خدشه- این نخبه گان را از لا به لای درهم تنیده گیهـای سیاسی، برتری جویی و استعمار گرایی شناسایی کنند.

پرنیان در این شماره به بزرگداشت شخصیت چند جانبة ادبی، فلسفی و فرهنگی واصف باختری میپردازد. پرنیان نه تلاش در بزرگنمایی باختری دارد و نه باختری نیازمند بازاریابی و ارزشیابی است. او مرد بی ادعای تاریخ ادبیات سرزمین مان است و این را همه گان نیک میدانند. از آنجایی که پرنیان در خط فرهنگی و ادبیات در پویه است و نمایه های ادبی و فرهنگی را میجوید و میخواهد که در شکل گیری هویت ادبی- فرهنگی سرزمینش سهم خود را بپردازد، به این مأمول دست یازیده است.

منتقدان در بررسی آثار ویرجینیا ولف معتقدند که رمانهای او کاوش همزمان در زیبایی شناسی آگاهی و در زیبایی شناسی هنر است و سایه این دو بعد در بزرگنمایی آثارش بی تأثیر نیستند. دقیقاً میتوان در مورد آثار باختری نیز چنین گفت که در آنها زیبایی شناسی آگاهی و زیبایی شناسی هنر هر دو حضور به هم رسانیده اند.

نبشته، شعر و شخصیت هیچ نویسنده یی در چند سدة پسین تا این حد مورد ارزیابی قرار نگرفته است- و چه داوریهایی هم که صورت نگرفته اند(!)

آثار باختری واکنشهای گونه گونی را برانگیخته و هیچگاه به  دور از شخصیتش بررسی نشده است. گروهی بر او سنگهای ملامت را پرتاب کرده اند که چرا روزگاری در شام کبود شعر سرخی گفته است؛ گروهی نفرینش میکنند؛ و گروهی هم به ستایشش میپردازند و ارزشنماهای نقد علمی را فراموش میکنند؛ گروهی هم برای به شهرت رسانیدن منِ خود به نقد منفی آثار و شخصیتش دست میزنند. او آماج ملامت و سنگهای نفرین سیاستبازان و دغلبازان و ((مکاران فرهنگی)) نیز شده است. باختری مجرم است و جرم نابخشودنی اش قلم و حافظة پربار و دگراندیشی اش است و جرم بزرگترش اینست که او راهجویان و راه گمکرده گان را بدون هیچ تبعیضی راهگشا بوده است. فقط همین دو جنس جرم کافیست که او را بر دار زنند. عصیانش شعر و جرمش عشق به زبان و سرزمینش است. او با این عصیان و جرم، بارها آونگ دار پندارهای سخیف شده است.

در این میان باختری خاموش است و این ((سکوت کشنده)) اش پاسخی برای هر دو ((گروه دوست و یا دشمن)) است. باختری هیچگاهی نتوانسته است برای دل خود بزید، همه برای او تکلیف تعیین کرده و راه نشان داده اند. و چرخ بلند- گیسو سپید خاتون- دروازه های تقویم را به رویش بسته و آنچه را که بایسته بود، برایش به ارمغان نیاورده است.

این سرنوشت دگر اندیش بی ادعای سرزمین ماست که در میان یاران و دیار خود بیگانه زیست و در غربت- همچنان- بیگانه تر میزید.

در این ویژه نامه کوشیده شده است تا ابعاد  گونه گون شخصیت چند بعدی او در لابلای اندیشه ها، پندارها و خاطرات ادبیات شناسان، منتقدان، دوستان و خواننده گان بازتاب داده شوند. هیچ گونه تبعیضی در گزینش نبشته ها نبوده است. مقالتها و نبشته های گرد آمده در پرنیان  قبلاً در مطبوعات نشر شده بودند و یا هم به خواهش پرنیان به تازه گی پرداخته شده اند. پرنیان به این مناسبت فراخوانی را به همه نویسنده گان و مراکز فرهنگی فرستاد و چشم در راه ماند. دلیل تأخیر در چاپ هم بیشترینه انتظار نظریات دوستان و منتقدان بود- نه جیب خالی که سوی ما همواره دهن کجی دارد چون مقداری از هزینة چاپ این ویژه نامه ماهها قبل از سوی مرکز تعاون افغانستان و مؤسسة کابورا  عنایت شده بود.

ما شهروندان معمولی این سرزمین استیم. نه چیزی زیاد و نه چیزی کم.  از هیچ نسبت دادنی نمیگذریم. ما مرد را درمییابیم قبل از آنکه بر سنگ گورش گل بگذاریم.

پرنیان در نسیج هستی خود تارهای زرین ندارد؛ زبان ادعا بریده باد!

 

منیژه باختری

کابل، پاییز سال 1385 هجری خورشیدی

 

لزلی جانسون، منتقدان فرهنگ، مترجم: ضیا موحد، طرح نو، تهران 1378، ص 12

 

 

صالح محمد خلیق

 

برگهایی از زیستنامة واصف باختری

 

 

در صفحة سوم شماره 105 مؤرخ 15 اسد سال 1340 روزنامة بیدار چنین میخوانیم:

 

"بلخ کهن از ادوار باستان تا امروز تجلیگاه ذوق و مهد شعر و محیط شعرا و دانشمندانی است که چون کواکب فروزان از ورای شکنهای تاریخ بر پیشانی اعصار و قرون میدرخشند. اگر چه سرود دل انگیز دری کم کم از این دیار آهنگ رحیل دارد و جهان شعر و ادب دستخوش انحطاط و فترت گردیده ولی درود به بلخ بامی که هنوز با رنگ و نیرنگ روزگاران دست و پنجه نرم میکند و ستاره گان تابناکی در آسمان ادب این مرز در تلالو میباشند که فروغ و روشنایی آنها موجب امیدواری خاطر هنردوستان و دانش پژوهان است و این هم از مواهب الهیست که هنوز در این خطه، معمورة سخن آبادان میباشد."

 

و این سطرها که سی و چهار سال پیش از امروز نقش بسته اند از دیباجة بحثیست زیر عنوان «شخصیتهای ادبی مزارشریف» از واصف باختریِ هژده ـ نوزده ساله، که امروز خود از مفاخر بلخ، کشور و قلمرو زبانی ما است.

 

فرزند فرزانة بلخ گزین و سخنسالار امروزین زبان فارسی دری استاد واصف باختری پسر قاری محمد الله مشهور به قاری مست علی به سال 1321 هجری خورشیدی در گذر عزیز آباد شهر مزارشریف مرکز ولایت بلخ زاده شد. وی آموزشهای نخستین و میانه را در لیسة عالی باختر شهر مزارشریف به فرجام رسانید. موجودیت نهانمایة سخنوری در او از آوان آموزشهای نخستین مشهود بود و خلوت لحظه هایش را حضور سروده های سخن پردازان بزرگِ پارین تقدس میبخشید. و از همینرو هرگاهی که میان همگنان دبستانی اش مسابقة سنتی به اصطلاح «شعر جنگی» راه می افتاد همواره او و یا گروهی که او را در ترکیب داشت از مسابقه پیروز و برنده بدر می آمد و باری نیز، هنوز دورة نخستین آروینها را در زمینة سرایش از سر میگذرانید که سروده یی از وی در برآیند مشاعره یی در ولایت بلخ حایز جایگاه اول شناخته شد. سروده هایش را از همان آغاز، پخته گی و پرداخته گی اوستادانه بوده است و هنوز در لیسة باختر شهر مزارشریف دانش آموز بود که میسرود:

 

چو در شکنج قفس یاد آشیانه کنم

 

ز خون دیده و داغ دل آب و دانه کنم

 

رسد به عرش خدا شعر آسمانی من

 

شبی که ساز سخنهای عاشقانه کنم

 

شوم سحاب و شبی در برش کشم چون ماه

 

حدیث سایه و خورشید را بهانه کنم

 

شراب بوسه و گلنار اشک و نگهت گل

 

سرشته سازم و آهنگ این ترانه کنم

 

(... و آفتاب نمیمیرد، ص1، از شعر «سایه»)

 

*

 

واژگون شد کوکب بخت بهشت آیین من

 

جلوه گاه مهرگان گردید فروردین من

 

جز غم آواره گی در پردة پندار نیست

 

ساز ناموزون بود اندیشة دیرین من

 

روی و موی و چشم مست و پیکر سیمین اوست

 

ارغوان و سنبل و نیلوفر و نسرین من

 

دوش با یادش چنان بودم که در بزم طرب

 

بامدادان بوی گل می آمد از بالین من ...

 

(از غزل «نیلوفر»، روزنامة بیدار، شمارة 172، مؤرخ 27 میزان 1340)

 

*

 

شعرهای زیبای «پرنیان پوش» (نشر شده در شمارة 35 مؤرخ 11 ثور 1340 روزنامة بیدار)، «گل وحشی» (نشر شده در شمارة 41 مؤرخ 2 ثور 1340 روزنامة بیدار)، «سراپردة جمشید» (... و آفتاب نمیمیرد، صص 4 ـ 6) و شماری دیگر از یادگار همان دوره های نخستین اند.

 

بایست یاد آور شد که استاد محمد عمر فرزاد ادبیات شناس، پژوهشگر و نویسندة آگاه کشور که برخی از استادان امروزین سخن، افتخار شاگردی اش را دارند کسیست که استاد واصف در آن روزگار، هر شعر تازه اش را نخست به پیشگاه وی میخواند و هر دو از مصاحبتهای دانشمندانة یکدیگر بهره ها میبردند.

 

استاد واصف، نه تنها در نظم بلکه در نبشتن نثر نیز از همان دورة نوجوانی استعدادی شگرف داشت و نبشته هایش همه هنرمندانه بودند. او در احوال و آثار شماری از سخنوران همروزگار خود، چون مولوی صالح محمد فطرت، مولوی خال محمد خسته، استاد محمد عمر فرزاد، محمد اسحاق مضطرب، محمد محسن احسان، میر غلام محمد ربیع، گدایشاه مسکین و دیگران، مقالاتی نوشته و در روزنامة محیطی «بیدار» به نشر رسانده بود که در هر کدام این نبشته ها میتوان شیوة ویژة نگارش و زبان خاص وی را به پژوهش گرفت.

 

همچنان که نام لیسة عالی باختر را خاطرة دانش آموز بودن استاد باختری در آن، ماندگارِ تاریخ کرده است، برگهایی از روزنامة «بیدار» را نیز سیراب شدن از نخستین فورانهای چشمه ساران زلال نظم و نثر استاد، سبزی و شادابی انوشه بخشیده است.

 

استاد را چنان طبعی سرشار بود که گاهی در هنگام راه رفتن نیز شعر میسرود. گرچه با ابراز دلتنگی از پایین بودن سطح عمومی آگاهی ادبی محیط، سرودِ «پدرود» اش را که گویای کناره گیری وی از دنیای شعر و شاعری بود انتشار داد و اعلام داشت که:

 

... پدرود ای بهشت و بهار فرشته گان

 

ای آسمان روشن اندیشه های من

 

من گوهرم و لیک به بازار روزگار

 

روشندلی نبود که داند بهای من

 

پرواز کرد بلبل دستانسرای شعر

 

از شاخسار خاطر درد آشنای من

 

دل مُرد و شور مُرد و نوا مُرد و شعر مُرد

 

این واپسین سرود منست ای خدای من

 

(... و آفتاب نمیمیرد، ص8، از شعر «پدرود»)

 

 

و اما مگر میشد که شاعر شعر نگوید؟ و از همین رو «آتشی» که هنوز «خاموش» نشده بود زبانه هایی بلند میکشد و این فریاد طنین می افگند که:

 

... چه سان خموش کنم شعله های سرکش دل را

 

ز ابرِ دیده اگر گوهر سرشک نبارم ...

 

(... و آفتاب نمیمیرد، ص9)

 

 

استاد پس از به انجام رساندن دورة دانش آموزی در لیسة باختر، مدت نُه ماه در مکتب سلطان غیاث الدین آموزشگاه بخش محاسبة ادارة تفحص نفت و گاز در شهر مزارشریف به حیث آموزگار زبان فارسی دری درس میداد و پس از آن تا سال 1345هجری خورشیدی که از دانشکدة زبان و ادبیات دانشگاه کابل دانشنامة لیسانس گرفت در شهر کابل به سر میبرد. در دورة تحصیل در دانشگاه، بهار پر بار زنده گی ادبی وی آغاز یافت. آشنایی و محشور بودن وی با بزرگان عرصة دانش و ادب کشور، گسترة جولان بینش و جوشش ادبی اش را پهنا و فراخای بیشتر میبخشید. همچنان اوضاع نا به هنجار سیاسی و اجتماعی کشور در آن سالها، که روحِ حساس وی را به ستیزه جویی با نا به سامانیها بر می انگیخت، بر شکل گیری اندیشه های دورة جوانی اش تأثیری بارز میگذاشت، و آثار این دورة زنده گی استاد را سراسر حماسه های اعتراض و سروده های پرخاشجویانه تشکیل میدهند:

 

ای پتکها، ای داسها، گیرید ازین کناسها

 

زین تیره دل خناسها، دادِ دلِ اهلِ خرد

 

 (... و آفتاب نمیمیرد، ص23، از شعر «خشم» سروده شده در سال 1342)

 

 

زنده گی جلوة دگر گیرد

 

گر ستمدیده گان به پا خیزند

 

بر ستم پیشه گان نبخشایند

 

با فرومایه گان در آویزند

 

(... و آفتاب نمیمیرد، ص25، از شعر «زنده گی چیست؟» سروده شده در سال 1343)

 

 

اندیشه ندارم اگر این دیو سرشتان

 

با رشتة بیداد بدوزند دهانم

 

با نالة خود شعله بر افروزم، اگر چند

 

چون شمع بسوزند درین بزم زبانم

 

(... و آفتاب نمیمیرد، ص28، از شعر «مرغ گفتار» سروده شده در سال 1343)

 

 

و خطاب به شعر میگوید:

 

ناله شعر، فریاد شعر، فریاد رزم انگیز شعر

 

نغمة جانسوز شعر، آهنگ رستاخیز شعر

 

پردة بیداد و زنجیر ستم را پاره کن

 

از هراس زورمندان پرده پوشی تا به کی؟

 

موج شو، سیلاب شو، سیلاب پر جوش و خروش

 

لرزه در دلها پدید آور خموشی تا به کی؟

 

(... و آفتاب نمیمیرد، ص31، از شعر «آهنگ رستاخیز» سروده شده در سال 1343)

 

 

اما به زودی عقاب اندیشه های جستجوگر و بلند پروازش از این تنگنای ناسوتی سوی افقهای برین ملکوتی بال و پر گشود و طایر قدس شعرش زمزمه های آسمانی را برای زمینیان فرو خواندن گرفت. استاد در دورة دانشجویی اش در کابل، از مصاحبتها با بزرگانی چون استاد خسته، مولانا قربت، استاد بیتاب بهرة فروان بُرد. وی پس از فراغت از دانشگاه کابل برای ادامة تحصیلات عالی رهسپار ایالات متحدة آمریکا شد و تا سال 1354هجری خورشیدی که گواهینامة ماستری اش را در رشتة آموزش و پرورش دانشگاه کولمبیا به دست آورد در آمریکا به سر میبرد.

 

تحصیل در این دانشگاه آشنایی وی را با ادبیات انگلیسی ژرفتر ساخت. وی همان گونه که از سالها پیش با وجب وجب جغرافیای گستردة ادبیات کهن و امروز زبان خویش آشنا شده بود، در قلمرو زبان و ادبیات انگلیسی نیز به گردشگری و سیاحت پرداخت، چنانچه حتا برخی از برگهای آثار ادبی انگلیسی را مانند بسیاری از شاهکارهای منظوم و منثور فارسی دری توانست از یاد کند.

 

استاد با وجودی که پرسش قابل ترجمه بودن شعر را مورد تأمل میپندارد، در برگردانِ شعر از انگلیسی به فارسی دری در جهان ادبیات ما درخشانترین و مؤفق ترین سیماست. وقتی برگردانهایی را که وی تا امروز از اشعار شاعران اروپایی، امریکای لاتین و آسیایی کرده است بر میخوانیم میپنداریم که آنها اصلاً به زبان فارسی دری سروده شده اند. نیرومندی وی را در این زمینه، میتوان با برابرگزاری دو ترجمه از یک شعر که یکی از استاد و دیگر از آنِ دیگری باشد به تماشا نشست.

 

استاد واصف باختری پس از به دست آوردن گواهینامة ماستری از دانشگاه کولمبیا، در ریاست تألیف و ترجمة وزارت تعلیم و تربیة کشور مشغول تصحیح و تدوین کتابهای درسی شد.

 

آثار و نوشته های وی در سراسر این دوره، به نام مخفف «و. ب.» آذین بخش برگهای نشریه های معتبر فرهنگی کشور بودند و دیگر مدتی دراز از تثبیت جایگاه استاد واصف منحیث یک چهرة شاخص ادبیات نوین افغانستان و نظریه پرداز فرارون پایگاه گستره های شعر و ادب و عرفان میگذشت.

 

پس از کودتای هفتم ثور 1357 که زمانه و زمینه برای زیستن در سرزمین ما تنگ شده بود، استاد بزرگوار ـ واصف باختری ـ این اسطورة مقاومت فرهنگی و این آزادی و آزاده گی مجسم نیز از سوی دژخیمان رژیم در زندان سیاسی پلچرخی کابل در بند کشیده شد و چندی از آن روزگار سیاه و تاریک را در آن شکنجه گاه جسمی و روانی سپری کرد. اما سخنسالار آزادة ما حتا در همان فضای خفقان آلود زندان هم فریاد پرخاشگرانة خود را بلند میکرد:

 

... پاسبان منا ای تو خود بند بر پا، زبان بسته، تنها

 

چیستی هیچ میدانی؟

 

دشنه یی رفته در سینه یی روزگاری

 

همچنان مانده بر جای

 

خفته در خون و زنگار

 

هیچ آزرمی از من مبادت!

 

ما ز یک تیره و یک تباریم

 

پاسبانا برای خدا بازگو

 

شحنه میداند آیا

 

چیست لبخند کودک؟

 

ـ جوهر جاری جویباران هستی ـ

 

شحنه میداند آیا که زنجیریانش

 

ـ همسرایان رگبارهای شبانه ـ

 

زین این آسمانه

 

نان زرین خورشید را

 

بر سر خوان خوالیگر خواب

 

نیز هرگز نبینند

 

شحنه میداند آیا که مرغان نورند زین جا گریزان

 

 

زان که ترسنده روزی مبادا

 

خارهایی از این رشته های گرهناک

 

رشته هایی که ابلیسشان ز آبنوسینه گیسوی خود در کرانها کشیدست

 

ناگهان بر گلوشان نشیند ....

 

(... و آفتاب نمیمیرد، صص 74 ـ 75، از شعر «از ژرفای برزخ»)

 

 

هنگامی که با تغییر وضع سیاسی استاد واصف باختری از زندان رهایی یافت شالودة انجمن نویسنده گان افغانستان در کابل گذارده شد و استاد از سال 1360 به حیث مدیر مسؤول مجلة «ژوندون» ـ ارگان نشراتی انجمن و مسؤول بخش شعر به کار اداری و فرهنگی ادامه داد.

 

با وجود سانسور شدید مطبوعات، استاد در زمان گرداننده گی مجلة «ژوندون»، در آن یگانه نشریة نویسنده گان، آثار گران ارجی را که بیشتر روحیة ادبیات مقاومت را میداشتند مجال نشر داد که این در نوع خود از کارنامه های در خور ستایش ادبی آن روزگار است.

 

چندی بعد، با پیریزی کانون دوستداران مولانا جلال الدین محمد بلخی در کابل، رهبری آن کانون فرهنگی نیز به عهدة استاد باختری گذاشته شد.

 

آثار این دورة زنده گی وی گنجینه یی از ادبیات مقاومت در داخل کشور به شمار می آیند. تعداد نزدیک به اکثریت جوانان آگاهِ نویسنده و شاعر با تأثیر پذیری مستقیم و زیر راهنماییهای این استاد بزرگوار به آفرینشهای ناب ادبی خود پرداخته اند، و به جرأت میتوان گفت که سرنوشت ادبیات امروزین کشور با خامة اعجاز آفرین وی رقم زده شده است. چنانچه شاعر گرانمایه داکتر عبدالسمیع حامد که امروز خود یکی از محورهای اساسی ادبیات کشور میباشد از تبار همان جوانان فرهیخته است.

 

استاد واصف باختری اینک در سالهای دشوار جنگ هنوز در کابل ـ در شهری که در میان آتش و خون خفته است، به سر میبَرَد و میگوید که «از این ورطه رخت خویش» بر نخواهد بست، زیرا به تعبیر او امروز جان فرهنگی در خطر است، نه جان فرهنگ، و اما وای از آن روزی که جان فرهنگ در خطر افتد....

 

یادداشت:

 

این نبشته مراحل زنده گی واصف باختری را تا سال 1384 دربر دارد.

 

 
< بعد   قبل >

سرود هفته


راد مردان تاجیک

presidentpic.jpg

سخنان نشرناشدۀ مسعود(رح)


احدی:یگانه زبان ملی افغانستان پشتو میباشد


برگ تاجیکم در فیس بوک


نظرسنجي

کدام يک از اين سه واژه اي همگون را مي خواهيد بيشتر به کار ببرید؟
 

تارنمای زبان پارسی


شبکۀ یکصدا


آثار سخنسرایان پارسی‌گو


واژه‌نامه دهخدا (انلاین)


تاجیک ام تلویزیون